الحيثيات است ؛ يعنى هر چيزى كه براى واجبالوجود به امكان عام ممكن است ، بالفعل و بالوجوب حاصل است ؛ يعنى امر واجبالوجود هرگز ميان دو طرف يك شئ ، مردّد نيست . هر چيزى را كه ما به واجبالوجود منتسب كنيم يا برايش واجب و ضرورى است يا برايش محال است . امرى كه براى او ممكن باشد نيست . همه چيز يا براى او واجب است يا ممتنع . اين ، ممكنالوجود و از مختصات آن است كه يك صفت يا يك فعل و فاعليت براى او ممكن مىباشد . واجبالوجود همانطور كه واجبالوجود است واجبالعالميه و واجبالقادريه و واجبالحياة و واجبالاراده و واجبالفاعليه است . او ممكنالفاعليه نيست ؛ يعنى چنين نيست كه ممكن است كه او فاعل باشد و ممكن است كه فاعل نباشد . اگر چنين باشد لازم مىآيد كه به يك امر زائد بر ذات خودش احتياج داشته باشد تا او كه فاعل بالقوه است فاعل بالفعل شود ، بلكه او واجبالفاعليه است ، يعنى اگر علت است واجبالعليه است و اگر فياض است واجبالفياضية است ، و اگر خالق است واجبالخالقيه است . اين هم يك اصل كه بايد قبلًا آن را بدانيم .
از اين مطالبى كه گفتيم اين نتيجه را مىگيريم كه واجبالوجود از آن جهت كه واجبالفاعليه هم هست ، بنابراين هيچ فعلى نيست كه امكان وجود و امكان صدور از او داشته باشد مگر اينكه از او صادر مىشود و صادر هم شده است . به تعبير ديگر واجبالوجود علت تامّه است براى معلول خودش و معلول هم از علت تامهء خودش جايزالانفكاك نيست .
ربط حادث به قديم چگونه است ؟
حالا به سراغ مطلب ديگر برويم : ما در اين عالم يك سلسله حوادث و حادثها مىبينيم كه [ قبلا نبودهاند و حادث شدهاند . ] عالم ما عالمى نيست كه هيچ چيزى در او تغيير نكند ، بلكه عالم ما عالم تغيير است ، عالم تغير و تبدل و عالم حدوث است .
فرض كنيد كه روشنايى اين چراغ در نيم ساعت قبل حادث نبود و حادث شد . اين چگونه است كه در نيم ساعت قبل حادث نشد و در لحظهء معين ديگرى حادث شد ؟
حتماً علت تامهاش وجود نداشته است . چه موقع علت تامهاش وجود پيدا كرد ؟
مقارن با حدوث اين حادث . چنين نيست كه علت تامهاش وجود پيدا كرد و بعد از لحظهاى اين حادث وجود پيدا كرد ؛ نه ، انفكاك معلول از علت تامه محال است .