ذات شد ، در اين صورت فرق اينها اعتبارى مىشود . چه بگوييم ذات علت است از براى آن ذات ، و چه بگوييم علم به ذات علت است از براى آن ذات . البته اين مطلب ثابت مىشود كه چون علم به ذات عين علم به علت هم هست ، خود وجود معلول هم عين علم به معلول مىباشد ؛ يعنى اين قهراً از دو حيث و از دو جهت است ؛ يعنى ثابت مىشود كه خود معلول عين معلوم واجب تعالى است ، نه اينكه يك امرى ماوراى اين باشد . حالا اين مطلب عليحدهاى [ است ] كه مفصل ذكر كرده و سخن درستى هم هست و از سخنهاى خواجه است . [ بنابراين شيخ مىگويد ] كائناتى كه كون و فساد دارند ، اولًا و بالذات انواعشان معلومِ [ حق تعالى ] است و اشخاص آنها به توسط انواعشان معلوم هستند ؛ و قبلًا هم گفتهاند كه غايت طبيعت نوع است و فرد بالتبع غايت است .
و من وجه اخر لايجوز أن يكون عاقلًا لهذه المتغيرات مع تغيرها من حيث هى متغيرة عقلًا زمانياً مشخصاً بل على نحو اخر نُبيّنه ، فإنه لا يجوز أن يكون تارة يعقل عقلًا زمانياً منها أنها موجودة غير معدومة ، و تارة يعقل عقلًا زمانياً منها أنها معدومة غير موجودة ، فيكون لكلّ واحدٍ من الامرين صورة عقلية على حدة ، و لا واحدة من الصورتين تبقى معالثانية ، فيكون واجبالوجود متغير الذات .
حالا وارد اين مطلب مىشود كه علم حقتعالى نمىتواند زمانى باشد و علم به وجه كلى است . لفظ « منها » در اينجا يعنى اينكه از ناحيهء آنهاست و چنين علمى انفعالى است . وقتى كه علم اين جور شد ، در يك زمان موجود است و در يك زمان معدوم ؛ يعنى لازم مىآيد كه در يك زمان كه [ آن متغير ] موجود است ، علمش به آن چنين باشد كه آن موجود است ، و در زمانى كه معدوم است علمش عوض شود و چنين شود كه آن معدوم است .
سؤال : نه تنها هر دو درست است ، كه هر سه هست .
استاد : اگر هر دو باشد ، آن وقت غلط است . الآن كه شما علم داريد كه مثلًا زيد
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 334
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٣٤