اينطور است . آن وقت بايد از آنها سؤال كرد كه آيا « خودِ » آگاه شونده كه غير از آگاهى است با « خودِ » مورد آگاهى و آن كه آگاهى به آن تعلق گرفته يك چيز است يا دو چيز ؟ حالا اينجا را ممكن است كه احياناً بگويند يك چيز است ، يعنى بگويند كه عاقل و معقول يكى است ؛ ولى عقل و آگاهى را با عاقل دو چيز مىگيرند .
در عين حال ممكن است كسى اشكال كند كه حتى عاقل و معقول هم نمىتوانند يكى باشند ، چون عاقل يعنى تعقلكننده و معقول يعنى مورد تعقل واقع شده ؛ اينها بايد دو چيز باشند ، يكى تعقلكننده و ديگر تعقلشده ، مثل خورنده و خورده شده .
آيا مىشود كه خورنده و خورده شده هردو يك چيز باشند ؟ آكل و مأكول يكى باشند ؟ همانطور كه اتحاد آكل و مأكول محال است ، اتحاد عاقل و معقول هم محال است . در مورد عمل خوردن ، خورنده يك چيز است ، خوردن چيز ديگرى است ، و خورده شده هم چيز ديگرى . خورنده انسان است ، خوردن عملى است كه انسان انجام مىدهد ، خورده شده هم مثلًا سيب يا پرتقالى است كه او دارد مىخورد .
ممكن است كسى بگويد كه عاقل و معقول و عقل هم حتماً بايد سه چيز باشند ؛ يك موجود تعقلكننده بايد باشد ، يك موجود تعقل شده ، و يك امر ديگرى هم در اين وسط بايد وجود داشته باشد كه همان عمل تعقل كردن است ، فعل تعقل كردن .
جواب شيخ بر ايراد وارده بر اتحاد عاقل و معقول در ذات حق تعالى
اكنون شيخ در مقام بيان اين مطلب است كه نه ، چنين ضرورتى نيست كه اگر يك شئ عاقل باشد بايد حتماً عاقلِ چيزى غير از خود باشد ، و نيز تعقلى داشته باشد كه آن تعقل غير از خود باشد . در تعقل خود ، مفهوماً اينها با يكديگر اختلاف دارند ، اعتباراً از يكديگر مختلفند ، ولى واقعاً اينجور نيست . مىخواهد بگويد كه نفسِ اين مفهوم اقتضا نمىكند كه عاقل و معقول و عقل سهتا باشند ، بلكه ذاتى كه خود از خود غايب نيست و خود پيش خود حاضر است معنايش اين است كه خود از خود پنهان نيست . براى اين ذات كه پيش خود حاضر است ، ما سه اعتبار و سه مفهوم مىسازيم . ذاتش براى ذاتش است ، زيرا ذاتش براى غير خود نيست . در اين صورت « براى خود بودن » دو چيز نيست ؛ خودش براى خودش هست . مثل اينكه در تعريف « جوهر » مىگوييم : موجودٌ لذاته ؛ معنايش اين نيست كه ذاتش يك چيز