تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
ملاصدرا ، علم را نبايد داخل در هيچ مقوله‌اى بدانيم ؛ و همانطور كه عرض كرديم خود ملاصدرا هم در باب مقولات ، علم را مسامحتاً به همان ترتيب قدما داخل در مقوله كيف مىشمارد ولى در ضمن مىگويد اما اينجا مطلب ديگرى فوق اين مطلب هم هست . در نيم سطر يا يك سطر اشاره‌اى مىكند كه در باب علم مطلب بالاترى هست كه در سطح اين حرفها نيست ، ولى در عين حال باز همان حرف را به شكل آنها طرح مىكند . در جاى ديگر كم‌كم تصريح مىكنند كه علم داخل در هيچ مقوله‌اى نيست ، نه داخل در مقولهء جوهر و نه داخل در اعراض ، و اساساً علم را نبايد از مقولات شمرد « 1 » . آنوقت چنين مىگويند كه علم به يك نظر مساوى با وجود است و از سنخ ماهيت نيست ، علم به معنى اعم ؛ و اگر علم را به آن معنا كه در انسان و حيوان است و آن مرتبه‌اى از علم را كه در انسان و حيوان مىشناسيم در نظر بگيريم ، بايد اين‌جور بگوييم كه علم از آنِ بعضى از مراتب وجود است ؛ يعنى وجود تا وقتى كه جنبهء مادى دارد و تا وقتى كه جنبهء زمانى دارد و در زمان پخش است ، و تا وقتى كه جنبهء مكانى دارد و در مكان پخش است ، يعنى ابعاد دارد ، طول و عرض و عمق دارد ، به مرحلهء شعور و ادراك و خودآگاهى نرسيده است ؛ هر وقت وجود به آن مرحله‌اى برسد كه از اين پخش بودن در زمان و در مكان رهايى پيدا كند ، يعنى وجودِ جمعى شود ، مساوى با ادراك مىشود . اينجاست كه آن قاعدهء « كلُ مجردٍ عاقلٌ و كلُ عاقلٍ مجردٌ » مطرح مىگردد « 2 » .
هامش
( 1 ) . سؤال : اينكه فرموديد علم از مقولات خارج است ، عقل هم بايد از مقولات خارج باشد ، در حالىكه عقل خود از اقسام جوهر است . استاد : اينها كه به مجردات « عقل » مىگويند از باب اين است كه لفظى براى آن ندارند و منظورشان از « عقول » آن اشيائى است كه به خود آگاه هستند . اين ، تعريف حقيقى آنها نيست ، بلكه يك مشخِّص وجودشان را بيان كرده‌اند . ماهيتشان بيان نشده ، بلكه ماهيتشان براى انسان مجهول است ؛ انسان قادر نيست كه ماهيت آنها را درك كند . پس اگر به آن موجودات « عقل » مىگوييم به اين معنى است كه آنها موجوداتى هستند كه به خود آگاه هستند و به جسمى تعلق ندارند . تعلق نداشتن به جسم هم يك مفهوم سلبى است . وقتى مىگوييم علم داخل در هيچ مقوله‌اى نيست ، منظور اين است كه هر موجودى كه به مرحله تجرد رسيده باشد ، چه بالذات مجرد باشد و چه بعد مجرد شده باشد مثل نفس ، به مرحله علم مىرسد . غرض اينكه اين كلمه « عقل » مبيّن ماهيت آن جواهر نيست كه شما بگوييد ماهيت آنها اين است در حالى كه علم و عقل داخل در ماهيات نيست . ( 2 ) . سؤال : مىگوييم موجودِ مجردِ از پراكندگيهاى زمان و مكان عاقل است . آيا اين پراكندگى منحصر در همين زمان و مكان است ؟ يا ممكن است جهان ديگرى باشد كه پراكندگى به نحو ديگرى باشد ؟ استاد : ما برهانى نداريم كه پراكندگى منحصر در همين زمان و مكان است . زمان و مكان كه مىگوييم همان ابعاد چهارگانه‌اى است كه مىشناسيم . اين سؤال برمىگردد به اينكه آيا ابعاد ديگرى غير از زمان و مكان فرض مىشود يا نمىشود . كسى نمىتواند برهان اقامه كند كه غير از اينها ابعادى نيست . ما فقط مىدانيم كه اگر موجودى داراى وجود متفرق باشد امكان ندارد كه جمع باشد . سؤال : انواع ديگرى از تفرق قابل فرض است ؟ استاد : عرض كردم كه برهان برخلافش نداريم . نمىشود گفت كه ابعاد منحصر است در همين سه بعد مكانى و يك بعد زمانى ، ولى به غير از اين هم هنوز بشر نرسيده است . حالا امروزيها حرفهايى مىزنند كه بيشتر تعبيرات شاعرانه‌اى است كه مىكنند ، مىگويند موجودات پنج بعدى ، شش بعدى ، تا دوازده بعدى ؛ و يا از طرف ديگر بگوييم دو بعدى و يك بعدى . ولى اين ابعاد را اينها به اعتبار بعضى از عوارض اين جور فرض مىكنند . هنوز روشن نيست كه مثلًا موجود شش بعدى داريم يا نداريم .