تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
آن دو طرف اضافه متغاير باشند . از جمله در عالم و معلوم ؛ فكر مىكند كه بايد يك ذات عالم باشد و ذات ديگرى معلوم ؛ يا يك شئ از يك حيث و به وسيلهء يك قوه عالم باشد ، و خودش از حيث ديگر معلوم باشد . ولى مطلب اين جور نيست . صرف اضافه اقتضاى مغايرت ندارد . هر جا مغايرت است به دليل ديگرى مغايرت است . ما اين مطلب را قبل از اينكه در مورد ذات واجب‌الوجود بحث كنيم ، در مورد انسان بحث مىكنيم . ببينيم در انسان علم و عالم و معلوم يكى است يا نيست . مقصود علم انسان به ذات خودش است ، آگاهى انسان به ذات خود . اگر در اين مورد خوب توجه كنيد مطلب خيلى زود روشن مىشود . ما بايد كمى بيشتر روى آن بحث كنيم .

وحدت علم و عالم و معلوم در انسان

انسان كه موجودى خودآگاه است ، چگونه است ؟ اين را اغلب تحليل نمىكنند . همان منِ آگاه در ما به چه صورت است ؟ مطلب را درست دقت كنيد : شكى نيست كه من ، يك منِ آگاهم ، يك منِ خودآگاهم ، يعنى به خودم آگاه هستم . شما هم يك منِ خودآگاه هستيد . اين منِ خودآگاه چگونه است ؟ آيا ذات من يك چيز است و آگاهى اين ذات يك چيز ديگر است ؟ يك صفتى براى اين ذات است ؟ غير از خود ذات است ؟ يعنى « من » يكى است و آگاهى چيز ديگرى است كه به اين من تعلق گرفته ؟ فرض كنيم كه يك آگاهى وجود دارد كه اين آگاهى به اين وجود تعلق دارد ؛ مثل اين كه يك نورافكنى در اينجا افتاده ، چون اين نورافكن روى اين « خود » افتاده ، من به اين « خود » آگاهم . اكثر همين جور فكر مىكنند ، چون آگاهى ما راجع به اشياء از اين قبيل است ، يعنى شبيه اين مطلب است . ما به اشياء كه آگاه هستيم ، وجود آن اشياء يك چيز است و آگاهى ما به آن اشياء چيز ديگرى است . اين آگاهى ما مانند اين است كه از درون ما يك نورافكنى روى اشياء افتاده ولى اگر الآن مثلًا من آگاهم كه يك اتومبيل در حال عبور از اينجاست ، اتومبيل خودش يك وجود فىنفسه دارد و از ذهن من يك نورافكنى روى آن افتاده كه من به موجب آن نورافكن دارم مىبينم . اگر اين نورافكن و اين پرتو ذهنى در ذهن من نبود ، آن اتومبيل هم مثل هزاران اشياء ديگر مىشد ؛ آن هم مىآمد و از اينجا مىرفت بدون آنكه من بدان آگاه