باشد ، و اگر چيز ديگرى براى او حاضر باشد ، بايد به او آگاه باشد . اين است كه اينها معتقدند كه منشأ جهل و ناآگاهى ماده و علائق ماده است . وقتى ما ثابت كرديم كه ذات واجبالوجود برى از ماده و علائق ماده است ، يعنى مجرد است ، لازمهء تجرد اين است كه او عقل محض باشد ، يعنى خودآگاه باشد . گفتيم كه اينها اين قاعده را به اين صورت ذكر مىكنند ، كه به صورت دو قاعدهء معكوس يكديگر است . يكى اينكه « كلُ عاقلٍ مجردٌ » و ديگر اينكه « كلُ مجردٍ عاقلٌ » . در آنجا كه اول موجودى را پيدا كردهاند [ كه ] عاقل به ذات خودش است ، به اين مطلب رسيدهاند كه « كلُ عاقلٍ مجردٌ » . از عاقل بودن ذاتْ خودش را ، مجرد بودنش را كشف مىكنند ، كه اين قاعده در مورد نفس انسان مىآيد . آنچه كه اول در نفس انسان درك مىشود اين است كه عاقل ذات خودش است . چون عاقل ذات خودش است ، پس مجرد است .
حضور ذاتنا لذاتنا لدىإدراك ذاتنا يرى التجردا « 1 » و اگر در يك موجودى اول تجردش را اثبات كرديم ، از تجردش عاقل بودنش را اثبات مىكنيم . مثل ذات واجبالوجود كه اول ذاتش اثبات مىشود ، بعد تجردش اثبات مىشود ؛ از اثبات تجرد ذات ، اثبات مىشود كه ذاتْ عاقل خودش است .
پس اين مطلبى كه در اينجا مختصر گفتند و من يك مقدار بيشتر توضيح دادم ، اين بود كه واجبالوجوداز آن جهت عقل محض است كه مادى نيست ، مجرد است از ماده و علائق ماده ، و از آن مبرّاست .
در ذات واجبالوجود ، عاقل و معقول يكى است
مسأله دوم كه شيخ راجع به آن خيلى بحث كرده و با عبارات مختلف مطلب را بيان كرده است ، اين است كه آيا در واجبالوجود ، كه عقل محض است و عاقل محض است ، عاقل و معقول يكى است ؟ يا اينكه عاقل غير از معقول است ؟ من اكنون مطلب را با عبارت شيخ نمىگويم ، با عبارت ديگرى مىگويم كه كمى روشن بشود . البته سخن شيخ هم همين است .
هامش
( 1 ) . شرح منظومه ، طبيعيات ، الفريدة السادسة ، غرر فى ذكرالادلة على تجرد النفس الناطقة .