نرسيده باشد ، اينجور نيست . اصلًا صورت معدنى اينجور نيست كه خودآگاه باشد . بله ، صورت نباتى احتمالًا ممكن است تا اندازهء خيلى ضعيف و خفيف آگاه باشد . از آن بيشتر صورت حيوانى ، و از آن بيشتر صورت انسانى .
پس اين حكما مسألهء علم و آگاهى را از نظر فلسفى اينجور تحليل مىكنند كه علم و آگاهى ريشهاش حضور است ، و جهل و ناآگاهى ريشهاش غيبت است . آن وقت اين بحث روى اشياء و اجزاء نمىآيد ، روى كل مىآيد ، به اين معنا كه اصلًا كل نشئهء طبيعت نشئهء ناآگاهى است ؛ يعنى اجسام كه داراى ابعاد هستند ، و سه بعد معروف را دارند ، و داراى حركت هستند ، يعنى بعد ديگرى و امتداد ديگرى به تبع حركت قطعيه پيدا مىكنند ، به معنى جدايى هستند ، جدايى به همين معنا .
اگر مىگويند عالم طبيعت عالم نور نيست و عالم ظلمت است ، مقصودشان از « ظلمت » همين عدم آگاهى است ، و مقصودشان از « نور » آگاهى است . اگر مىگويند ظلمت است ، يعنى طبيعت از آن جهت كه طبيعت است مساوى با بىخبرى است ، مساوى با تاريكى است ؛ و اگر كسى بگويد چطور وجود مساوى با تاريكى شده ، مساوى با بىخبرى شده ، مىگويند اين وجود آميخته با عدم است ، وجود محض نيست ، ضعيفترين مرحلهء عالم هستى است . همين عالم طبيعت با همهء عظمتى كه دارد ، نسبت به عوالم ديگر ضعيفترين عالم هستى است ، در صفّالنعال عوالم هستى قرار گرفته است ؛ يعنى آنجاست كه نور وجود كه از افق اعلى نزول پيدا كرده ، به آخرين حد خود رسيده است . در آنجا نور هستى آنچنان ضعيف است كه آميخته با عدم شده است ، يعنى وجود آن قدر ضعيف است كه آميخته با عدم است . از اين جهت است كه به آن ، عالم ظلمت يا عالم وحشت يا عالم جهل يا عالم بىخبرى و ناآگاهى مىگوييم . البته باز از همين جا قوس صعودى و سير صعودى شروع مىشود ، قوس صعودى در خود طبيعت شروع مىشود . حيات كه در طبيعت پيدا مىشود ، اين خودش قوس صعودى است كه طبيعت پيدا كرده است ، و هرچه كه به طرف جلو مىآيد و به طرف بالا مىآيد ، تا آن مقدارى كه ما مىشناسيم به مرحله انسان مىرسد ؛ يعنى دومرتبه به سوى نور و به سوى طرد عدم بيشتر و طرد غيبت پيش مىرود و به صورت جمعيت درمىآيد .
پس اگر اين جهت نبود ، بايد تمام موجودات عالم خودآگاه باشند . براى اين كه وقتى موجودى خودش براى خودش حاضر باشد ، بايد خودش از خودش آگاه
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 265
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٦٥