باشم . هزاران شئ ديگر در عالم وجود دارند كه مىآيند و مىروند و من از آنها بىخبرم ، چون در ذهن من پرتوى روى آنها نمىافتد . ولى اشياء خاصى كه به دليل خاصى پرتوى از ذهن من روى آنها مىافتد ، من به آنها آگاهم . در اينجا مىگوييم علم غير از معلوم است . علم يك پرتو ذهنى است قائم به ذهن من ، و معلوم يك وجود عينى است در خارج .
آيا آگاهى من به خودم هم از اين قبيل است ؟ يعنى اين « من » براى من مثل يك شئ بيرونى است كه از ذهن من يك پرتو ذهنى روى « من » افتاده و چون اين پرتو ذهنى روى « من » افتاده من به اين « من » آگاهم ؟ اين يك فرضى است . ولى بعد مىگوييم كه اين فرض چقدر غلط است ! فرض مقابلش چيست ؟ فرض مقابلش اين است كه خود « من » عين آگاهى است ، اصلًا همان خود « من » يكپارچه آگاهى است ، نه اينكه چيزى است كه آگاهى به روى او افتاده است و پرتوى از آگاهى روى او افتاده است . وقتى مىگوييم « من » موجود خودآگاه است ، يعنى من وجودى است عين آگاهى ، خودش آگاهى است ، آگاه هم هست ، آگاهى شده [ يعنى مورد آگاهى ] هم هست ؛ يعنى اين سه مفهوم در آنِ واحد روى آن صدق مىكند .
سؤال : اين « ماده » كه فرموديد ملاك جهل است ، همان است كه به عنوان جسم و به معناى جسم است ؟ يا اينكه معناى وسيعترى از جسم است ؟ استاد : مقصود اينها از « ماده » در اينجا شامل جسم هم مىشود ، ولى جسم مادى ، يعنى جسمى كه به قول اين حكما مركب از هيولى و صورت يا ماده و صورت باشد .
حالا اگر جسمى مثل جسم برزخى باشد كه به عقيدهء ملاصدرا صورت محض است ، اين را شامل نمىشود . ولى جسمى كه مركب از ماده و صورت باشد ، يعنى صورتى كه پايش در ماده باشد ، [ ملاك جهل است . ] امثال شيخ ، كه فعلًا بحث ما روى نظريات شيخ است ، فقط عقل را مجرد مىدانند ، يعنى آن موجودى كه كليات را ادراك مىكند . در انسان هم فقط قوهء عاقلهاش را مجرد مىدانند و روى اين مطلب پافشارى مىكنند . آن وقت امثال شيخ تمام اجسام را ، يعنى همينقدر كه شئ داراى
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 269
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٦٩