جسم باشد و طول و عرض و عمق داشته باشد ، [ غير عاقل مىدانند ] و خودآگاهى آن را محال مىدانند . آن وقت ملاصدرا و حكماى پيرو او صورتهاى جسميهاى كه صورت محض هستند ، يعنى مركب از ماده و صورت نيستند ، مثل جسم برزخى خود انسان يا مثل همهء عالم برزخ و عالم مثال را از اين حكم مستثنى مىكنند
( وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ )
« 1 » . آنها مىگويند كه آنجا حىّ محض است ، يعنى ممات و موت و ناآگاهى و بىخبرى و بىحسى و لَختى و اين حرفها در آنجا نمىتواند وجود داشته باشد . همهء اين لَختيها و بىحسىها و بىخبرىها و دور بودن ها ، جهلها و ظلمتها از مختصات طبيعت است و در طبيعت هم آن موجودى به مرحلهء آگاهى مىرسد كه باز اين مراحل را در اين طول طى كرده ، يعنى خودش را به افق غيرمادى بودن نزديك كرده است . هرقدر كه موجود در اثر همان تركيبات كامل شود ، از مرتبهاى به مرتبهء بالاتر مىرود ، تا مىرسد به جايى كه ذىحيات مىشود . حيات هم خودش مراتبى دارد ، هرچه كه قوس صعود بالاتر مىآيد ، به مرتبهء بالاترى مىرسد تا به مرتبهء شعور و آگاهى مىرسد .
در طبيعت نيز ، هرچه كه مرتبهء طبيعت پايينتر و پستتر است ، مثل طبيعت بىجان ، از آگاهى دور تر است ، و هرچه كه مرتبهاش بالاتر مىآيد و تكامل پيدا مىكند ، به آگاهى نزديكتر مىشود . البته اينجا يك مطلب ديگر هم هست كه اين حكما براى طبيعت هم يك درجهء بسيار بسيار ضعيفى از آگاهى ، در نهايت امر قائل هستند ، اما آن درجهاى است كه اصلًا غير قابل تصور است . همانطور كه وجود طبيعت آنچنان با عدم آميخته است كه جدايىناپذير است و نمىشود مرزى براى آن قائل شد و مشخص كرد كه اينجا وجود است و آنجا عدم ، چون آگاهى هم از وجود برمىخيزد و ناآگاهى از عدم ، به همين ترتيب هم اين آگاهى آنچنان آگاهى است كه به هيچ وجه نمىشود بين آن و ناآگاهى مرز قائل شد . اين است كه اين آگاهى براى انسان قابل تصور نيست . با برهان فلسفى مىشود اثبات كرد كه در تمام ذرات هستى آگاهى هست ، اما اين آگاهيها آنچنان آميخته با ناآگاهيهاست و آن چنان انوار ضعيفى است كه براى انسان قابل تصور نيست . فقط برهان فلسفى از وجودش خبر مىدهد كه چنين چيزى هست .
هامش
( 1 ) . عنكبوت / 64 .