« طبيعيات » در مبحث « نفس » گفته است ، چون در « الهيات » اين مطلب نبوده ؛ و چون در جاى ديگرى اين مطلب را گفته ، در اينجا به اختصار مىگذراند . من حالا اين مبنا را عرض مىكنم :
مناط علم حضور است و مناط جهل غيبت
آگاهى يعنى چه ؟ حكما مىگويند اگر آگاهى و علم به يك چيز را خوب تحليل كنيد ، مناط آن حضور است ، و مناط جهل غيبت است . مىگويند اگر چيزى نزد چيزى حضور داشته باشد ، حضور به معناى واقعى ، و به هيچ وجه از او پنهان نباشد ، اين مساوى با آگاهى است . محال است كه يك شئ پيش شئ ديگر حضور داشته باشد و اين شئ به آن شئ آگاه نباشد ؛ و محال است كه يك شئ از شئ ديگر غايب باشد و اين بتواند به آن غايب از آن جهت كه غايب است آگاه باشد .
لازمهء عالم جسمانى غيبت است
آنگاه چنين مىگويند كه هر چه مادى باشد ، يعنى جسمانى باشد و در او قوه و حركت باشد ، لازمهء مادى بودن و طبيعى بودن و جسمانى بودن و قوه و حركت داشتن ، غيبت است ؛ چرا ؟ براى اينكه عالم جسمانى يعنى عالم ابعاد . در عالم ابعاد هيچ چيزى پيش هيچ چيزى حضور ندارد . حتى اگر ما دو جسم را به يكديگر متصل كنيم ، باز حضور واقعى پيش يكديگر ندارند ؛ يعنى وجود اين جسم در مرتبهاى از وجود است و وجود آن جسم در مرتبهء ديگر ، اين در جايى قرار گرفته و آن در جاى ديگر ؛ يعنى اگر دو جسم به همديگر وصل باشند باز هم به معناى حضور نيست . يك شئ هم كه خودش طول و عرض و عمق دارد ، هر جزء آن از جزء ديگر پنهان است . شما به انسان نگاه نكنيد كه مثلًا تمام اجزاء آن شئ با تمام ابعادش براى ما حاضر است . اين به علت يك صورت خاص ادراكى است كه در ذهن ما هست و آن مناط حضور است و در آن بُعد نيست ؛ والّا خود اين شئ فى حد ذاته ، اگر چه شئ واحدى باشد ، بعضى از آن از بعض ديگر آن غايب است . اين بعض از آن بعض غايب ، و بعض سوم از هر دو غايب و پنهان است . خود آن بعض هم باز ابعاضى دارد كه هر بعض آن از بعض ديگر پنهان است . معناى اين كه بعضى از بعض ديگر پنهان است اين است كه هيچ بعضى براى بعض ديگر وجود ندارد . و اگر تا غيرمتناهى [ هم