اول هم مطابق با واقع است . . . و ساير اشياء ماهياتشان استحقاق وجود ندارند ، بلكه به واسطهء واجب تعالى حقند . ألا كل شىء ما خلا اللَّه باطل . از آن جنبه و جهتى كه به واجب تعالى ارتباط دارند تحصل دارند ، پس حقيقتشان از وجههء يلالربى آنهاست . در اينجا عبارت شيخ كمى جنبهء عرفانى گرفته و تعبيرش عرفانى است .
تمام اشياء بالذات هالك و باطلند مگر وجه اللَّه ، يعنى مگر آن جنبهاى كه اين اشياء از آن جنبه با حق ارتباط پيدا مىكنند ، كه همان جنبهء وجودى باشد . پس واجبالوجود احق اشياء است به حقيقت .
سؤال : اين خير وجود كه در « فوق تمام » فرموديد ، در مورد موجودات ديگر نبايد باشد ؟ استاد : يعنى چه ؟
- يعنى آنها ديگر قيد « تمام » نبايد داشته باشند ؟ استاد : نه ، البته آنها هم كه واسطه هستند باز خير بالذات مال خودشان است . هر چيز در مرتبهء خودش نوع خاصى از خير را مىخواهد .
- نفس انسان كه تام نيست و حالت قوه به فعل دارد ، از اين جهت مادى نمىشود ؟ استاد : همانجور است ديگر ؛ نفس انسان از آن جهت مادى است . نفس انسان مادامى كه نفس است هميشه بين مادى و مجرد است ، يعنى از آن جهت كه بالقوه است مادى است و از آن جهت كه بالفعل است مجرد است . هر موجود متحرك ديگر هميشه قوه و فعليتش با يكديگر توأم است . تجرد و مادى بودن نفس انسان هم همين جور است . اين را ما در اصول فلسفه گفتهايم كه ميان مجرد و مادى ديوار كشيده نشده است . آن ثنويت دكارتى و كم و بيش ارسطويى است كه نفس را يك موجودى جداى از بدن تلقى مىكند و بدن را هم جداى از نفس ؛ و آن وقت رابطهء
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 255
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٥٥