ممكن است باشد كه مثل همان كمالات وجود را داشته باشد . اينجا هم اين مطلب لازمهء تعريف « تام » نيست ولى شيخ داخل كرده است . در همان باب « تام » هم خودش دو تعريف براى « تام » كرده است كه اين با يكى از تعاريفش جور درمىآيد نه با تعريف ديگرش . آن تعريفى كه معروف و مشهور است همان بود كه از خارج عرض كردم كه در فرق بين ناقص و مكتفى و تام و فوق تمام گذشت . پس انسان از جهت هر دوشرطى كه در اينجا آورده تام نيست .
حق تعالى فوق تمام است ، براى اينكه نه تنها وجود خاص خودش براى خودش است ، بلكه وجود اشياء ديگر هم براى اوست ، چون همه چيز از وجود او فائض است . اين « فاضل عن وجوده » نيست ، بلكه « فضل عن وجوده » است .
و واجبالوجود بذاته خير محض ، والخير بالجملة هو ما يتشوّقه كلّ شىء و ما يتشوّقه كلّ شىء هوالوجود ، أو كمالالوجود ، و كمالالوجود من باب الوجود « 1 » . والعدم من حيث هو عدم لا يتشوّق إليه ، بل من حيث يتبعه وجود أو كمالللوجود ، فيكون المتشوّق بالحقيقةالوجود ، فالوجود خير محض و كمال محض .
خير به حسب تحليل چيست ؟ خير ، در خير نسبى ، آن است كه يتشوّقه شىء خاص ، و در خير مطلق ، آن است كه يتشوّقه كلّ شىء . در تحليل « خير » گفتيم كه بايد رابطهء طلب و مطلوب در كار باشد تا خير معنى داشته باشد . عدم از آن جهت كه عدم است هرگز متشوّق اليه و مطلوب نيست ، بلكه از آن جهت كه به دنبال آن وجود يا كمال وجود است [ مطلوب است . ] همانطور كه وجود از آن جهت كه وجود است مطلوب است و عدم از آن جهت كه عدم است مهروبٌ عنه است ، قهراً اگر وجودى منشأ يك عدم بشود از آن جهت كه منشأ عدم است مهروبٌ عنه مىشود ؛ مثل جنگ كه از آن جهت كه منشأ شرور واقع مىشود مورد تنفر است . همچنين بعضى از عدمها
هامش
( 1 ) . در نسخهها عبارت چنين است : « . . . و ما يتشوّقه كلّ شىء هوالوجود ، أو كمالالوجود من بابالوجود » ولى به نظر من بايد اينجور باشد : « . . . و ما يتشوّقه كل شىء هوالوجود ، أو كمالالوجود ، و كمالالوجود من بابالوجود » . يك « كمالالوجود » هم بايد اينجا اضافه بشود ؛ البته اگر هم نشود مقصود تقريباً روشن است كه چه مىخواهد بگويد ، ولى عبارت كمى ناقص است .