تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
است ، جلوه‌اى از حقيقت وجود و فعل حقيقت وجود است . پس اين حرفها معنى ندارد كه وجود مطلق موجود نيست و وجود بايد به يك شئ تعلق بگيرد و مقيد شود تا موجود گردد و وجود تا مقيد نشود نمىتواند معنى داشته باشد ، به واسطهء آن متعلقش كه همان ماهيت است وجود حقيقت پيدا مىكند . متعلقى كه آنها مىگويند همان ماهيت است اگرچه اسم ماهيت را نمىبرند . نه ، چنين چيزى نيست ؛ نظريه اصالت وجود اين حرفها را رد مىكند .

رابطهء وجود مطلق و واجب‌الوجود

در فلسفه اسلامى اول واجب‌الوجود اثبات مىشود ، بعد دنبال اين مطلب مىروند كه آيا واجب‌الوجود مطلق است يا مقيد ؛ يعنى از اول واجب‌الوجود را وجود مطلق فرض نمىكنند . در اول واجب‌الوجود را ، اعم از اينكه مطلق باشد يا مقيد ، با برهان اثبات مىكنند ، بعد از اينكه آن را ثابت كردند سراغ آن مىروند كه آيا واجب‌الوجودِ بالذات مطلق است يا مقيد . اما ديگران در بحثهاى خود از اول فرض مىكنند كه واجب‌الوجود مطلق است ، چون شنيده‌اند كه فلاسفه آن را وجود مطلق مىدانند . به همين جهت مىگويند كه آيا وجود مطلق مىتواند وجود داشته باشد يا نه ؛ يعنى وجود مطلق را از اوّل جزء تعريف واجب‌الوجود مىگيرند . البته اين را به عنوان يك ايراد بيان نمىكنم ، بلكه مىخواهم طرز بيان آنها را عرض كنم . يك وقت هست كه وجود مطلق بودن را جزء تعريف واجب‌الوجود نمىگيريم و دنبال برهان واجب‌الوجود از آن جهت كه واجب‌الوجود است مىرويم ؛ بعد كه آن را اثبات كرديم سراغ اين مطلب مىرويم كه آيا وجودش مطلق است يا مقيد ؟ ممكن است كه بعد از تحقيق اعتقادمان اين شود كه وجود واجب‌الوجود مطلق است ، و بگوييم لاماهية له ؛ و ممكن است اعتقادمان اين شود كه وجود واجب‌الوجود مقيد است ، و بگوييم له ماهية ، همان‌طور كه فخر رازى و امثال او مىگفتند . ولى امروزيها از باب اينكه در ميان حكما ديگر مسلم است كه واجب‌الوجود وجودِ مطلق است ، وجود مطلق بودن را كأنّه جزء تعريف « واجب‌الوجود » گرفته‌اند و مىگويند آيا وجود مطلق وجود دارد يا وجود ندارد ؟ يعنى بحث آنها از همين بحث كه وجود ماهيت دارد يا ندارد آغاز مىشود ؛ نه اينكه قبلًا بحث واجب‌الوجود را كرده باشند و بعد برسند به اينكه هل له ماهية أو ليس له بماهية . اين مطلبى است كه چون با اين بيان در جاهاى ديگر