مىگوييم سعدى در زمان خودش وجود دارد ، در غير زمان خودش مثلًا قبل از قرن هفتم وجود نداشته و بعد از قرن هفتم هم وجود نداشته است . شيئى كه مقيد به مكان است نيز چنين است كه در غير آن مكان وجود ندارد . مثلًا آيا اين كتاب وجود دارد ؟
اين كتاب در اينجا وجود دارد ولى در آنجا وجود ندارد . اما وجود مطلق آن وجودى است كه اين قيود و شرايط را نمىپذيرد ، نمىشود گفت كه در اينجا وجود دارد و در آنجا وجود ندارد ، در آسمان وجود دارد و در زمين وجود ندارد و يا بالعكس ، در اين زمان وجود دارد و در آن زمان وجود ندارد ، و نمىشود گفت با اين شرايط وجود دارد ولى با آن شرايط وجود ندارد . معلولها چنين هستند كه به شرط وجود علتشان موجودند و با عدم وجود علت موجود نيستند .
دلايل منكرين وجود مطلق
كسانى كه مىگويند وجود مطلق وجود ندارد ، از دو راه اين مطلب را بيان مىكنند : يكى از اين راه كه مىگويند وجود مطلق مساوى با نيستى است ؛ بايد بگوييم وجود « چه چيزى » و « چه چيزى » همان ماهيت است . آنكه ما به آن « ماهيت » مىگوييم آنها « چيز » مىگويند . از نظر آنها بايد گفت وجود خط ، وجود سطح ، وجود جسم ، وجود روح ، وجود اين فلز ، وجود آن فلز ، تا معنى داشته باشد كه موجود باشد ؛ بايد وجود شئ خاصى را بگوييم ، ولى اگر بخواهيم وجود را به طور مطلق بگوييم ، اين وجود مطلق يك مفهوم انتزاعى است كه نمىتواند وجود داشته باشد ، بايد وجود يك شئ خاص باشد .
كسانى مانند فخر رازى كه براى خداوند هم قائل به ماهيت هستند ولى مىگويند اين ماهيت مجهولالكنه است ، آنها نيز چنين طرز تفكرى دارند ، مىگويند وجود مطلق تصور ندارد ، وجود شئ خاص قابل فرض است . در ذات واجبالوجود هم وجودش وجود شئ خاص است ، البته با اشياء ديگر اين تفاوت را دارد كه اشياء ديگر قابل تعريف مىباشند ولى واجبالوجود مجهولالكنه است ، ماهيتش مجهولالكنه است ، براى بشر امكان ندارد كه به كنه ماهيتش احاطه پيدا كند ؛ و هر وجودى به هر حال بايد وجود يك شئ باشد ، يعنى شيئيت او غير از وجودش باشد .
ولى در وجود مطلق چنين نمىشود . بايد بتوانيم بگوييم وجود « الف » ، وجود « ب » ، وجود « ج » تا موجود باشد . پس شيئيت يك چيز است و وجود چيز ديگر . اين