است . ما به اين چيستى « ماهيت » مىگوييم .
در بارهء هر شئ ديگر غير از واجبالوجود و در بارهء هر ممكنالوجود ، تشخيص چيستى و هستى به عنوان دو حيثيت در او بلامانع و بلااشكال است . ولى آيا واجبالوجود هم از اين جهت مانند ساير اشياء است ؟ آيا او هم در ذات خود چيزى است ؟ نوعى از انواع است ؟ ماهيتى از ماهيات است ؟ و آيا مانند ماهيات ديگر كه هستى به آنها ملحق شده است ، او هم داراى هستى است و هستى به او ملحق شده است ؟ يا اينكه در ذات واجبالوجود چنين چيزى فرض نمىشود . در همهء اشياء ديگر غير از ذات واجبالوجود اين فرض معقول است ، ولى چنين فرضى در ذات واجبالوجود معقول نيست . فرض ديگرى آنجا معقول است ، كه ببينيم از آن فرض چگونه بايد تعبير كنيم .
گاهى اين فرض معقول را با اين عنوان بيان مىكنند كه « أنّ واجبالوجود لاماهية له » و گاهى با اين تعبير كه « واجبالوجود ماهيته عين إنيته » يعنى « ماهيته عينُ وجوده » ، وجود و ماهيت در او يكى است ، وجود و هستى او عين چيستى اوست و چيستى او عين هستى اوست . اگر سؤال شود : او چيست ؟ بايد بگوييم هستى است ، حقيقتش اين است كه او هستى است ، نه اينكه حقيقتش اين است كه چيزى است كه هستى بر او عارض شده است .
البته در اينجا بعضى مثل متكلمين بودهاند كه نظر مخالف داشته و گفتهاند كه واجبالوجود هم ذاتى و ماهيتى دارد كه با هستى او متفاوت است ولى ذات او مجهولالكنه مىباشد ؛ يعنى ذوات ديگر و ماهيات ديگر براى انسان قابل شناخت است ، ولى ذات واجبالوجود و ماهيت او براى انسان قابل شناخت نيست ، نه اينكه او ذاتى غير از هستى ندارد . ولى حكما معتقدند كه چنين نيست ، بلكه ذاته عينُ وجوده ، « او چيست » و « او هست » هر دو يكى است .
ماهيت نداشتن واجب در معارف اسلامى
بسيارى از احكامى كه اين حكما براى ذات واجبالوجود بيان مىكنند با احكامى كه در زبان دين آمده است يكى مىباشد و مدعا يكسان است . احكامى از قبيل « واجبالوجود حىٌّ » ، « أنّه قادرٌ » و « أنّه عليمٌ » همان احكامى است كه در لسان