مىكنيم .
ما نسبت به ما فوق خودمان ، حتى تا نامتناهى هم حكم صادر مىكنيم ، و همچنين نسبت به مادون خودمان تا جايى كه نمىشود براى آن حدّى تعيين كرد . ما در حدى كه هستيم همان مرتبه از وجود را ادراك مىكنيم ، قوهء انتزاع است كه درجات بالاتر و درجات پايينتر را به ما معرفى مىكند با يك سلسله وجودات سلبى : وجودى نه از آن وجودها ، شهرى نه از آن شهرها ، وجودى در كمال غيرمتناهى در غيرمتناهى . دو تا سلب با يكديگر توأم شده است ؛ يعنى با دو سلب يك اثبات را مىفهميم . متناهى بودن يك امر سلبى است ، نفى هم يك سلب ديگرى است . اين دو سلب را وقتى با يكديگر توأم كرديم ، يك معنى اثباتى را دربارهء « غيرمتناهى » درك مىكنيم .
غايت داشتن مشروط به شعور نيست
يكى از اشكالات نسبتا مهمّى كه در باب غايت داشتن طبيعت مىكردند اين اشكال بود كه غايت داشتن فرع بر شعور و ادراك و رويّه است . يك موجود ذى فكر و ذى رويّه مىتواند داراى غايت باشد يعنى كارى را لأجل غايتى انجام دهد ، اما موجودى كه فاقد شعور و ادراك و رويّه است معنى ندارد كه فعلش براى غايتى باشد . طبيعت مسلّماً فاقد شعور و ادراك است ، بنابراين طبيعت خودش در فعلش غايت ندارد . شيخ مىگويد : اين حرف درست نيست ، « الرويّة لا تجعل غير ذى الغاية ذا الغاية » يعنى فكر سبب نمىشود كه اگر چيزى غايت نداشته باشد به واسطهء فكر صاحب غايت شود ، بلكه اثر رويّه و فكر اين است كه غايتى را از ميان غايات تعيين و مشخص مىكند . اين يك مطلب دقيق و قابل تأملى است و براى آنكه اين مطلب را توضيح دهيم بايد مقدماتى را در اينجا بيان كنيم .
يكى اينكه موجودهاى غير ذى شعور و غير ذى حيات - يعنى جمادات - فعلهايشان به تعبير فلاسفه على وتيرة واحده است يعنى بر يك منوال است ، يكنواخت است . همين قدر كه موجودى ذى حيات شد افعالش تنوّع پيدا مىكند و ديگر يكنواخت نيست . هر چه حياتش قوىتر بشود جنبهء تنوّع در افعال وى بيشتر مىشود .
معناى اين مطلب اين است كه شئ وقتى ذى حيات نيست فقط به يك سو مىرود و « يك سويى » است و يك غايت دارد ، ولى وقتى كه داراى حيات شد - ولو حيات نباتى -