سعادت او وفق مىدهد ، كما اينكه كلمهء « اتفاق » هم كه در زبان عربى پيدا شده از همين مادهء « وفق » است . وفق دادن معنايش اين است كه آن چيزى كه عامل است همان اسبابى است كه وفق داده است . بنابراين ، اينكه ما آن را به عنوان يك عامل و سبب جداگانه در نظر بگيريم معنى ندارد .
نظر ديگر در باب اتفاق اين است كه بگوييم امر اتفاقى امرى است كه « لا سبب له فاعلىّ » علت فاعلى ندارد ، نه اينكه عاملى غير از علت فاعلى براى آن وجود دارد ، لا سبب له ، لافاعل له . البته اين هم امرى است كه عقل آن را محال مىداند ، ولى قابل تصور هست ؛ يعنى يك معناى قابل تصورى در عقل دارد كه گفته شود امر اتفاقى يعنى پديدهاى كه پديد آورنده ندارد ، هيچ عاملى در ايجاد آن دخالت ندارد ، مثل ترجح بلامرجح . ترجح بلامرجح تصور عقلانى دارد ولى عقل بالبديهه وقوع آن را محال مىداند .
فرق است بين شيئى كه تصور صحيحى نداشته باشد و قابل تصور نباشد و امرى كه قابل تصور هست ولى عقل آن را ناممكن مىداند ، مثل شريك البارى ، مثل ترجح بلامرجح و از جمله همين نظر دوم كه داخل در ترجح بلامرجح مىشود . همهء فلاسفه با اين نظر مخالفند و مىتوان گفت ما در ميان فلاسفه كسى را نداريم كه منكر علت فاعلى باشد . اينكه منكر ضرورت علت فاعلى باشند ، در ميان متكلمين بودهاند و در متأخرين هم كسانى هستند ، ولى اين را كه اساساً منكر وجود علت فاعلى باشند يعنى قائل باشند كه پديدهاى ، حادثى پيدا شود و هيچ عاملى در وجود او دخالت نداشته باشد ، قبول ندارند .
تصوير سوم در باب اتفاق از دو تصوير گفته شده معقولتر است و طرفدارانى نيز دارد . اين نظريه مىگويد شئ اتفاقى يعنى شيئى كه بلاغايت به وجود آمده است يعنى براى وجود او غايتى نيست ، به وجود آمده است ولى نه براى چيزى ؛ يعنى فاعل آن را به وجود آورده است ولى آن را لأجل شئ به وجود نياورده است . پس شئ اتفاقى يعنى شيئى كه لاغاية له ، البته نه به معنايى كه در « عبث » تعبير كرديم .
در باب عبث ، يك كار را پوچ مىگويند ، يعنى اين كار براى هيچ هدفى به وجود نيامده ، بلاهدف به وجود آمده است . كار اتفاقى كارى را مىگويند كه آن كار خود مىتوانسته هدف باشد ولى عامل آن را براى اين هدف به وجود نياورده است ، اتفاقا به وجود آمده است ؛ ممكن بود يك فاعلى آن را هدف خود قرار دهد ، ولى آن كار بدون
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 402
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٠٢