« عبث » مىخواند . بنا بر اصطلاح آخوند آنچه كه مبدأ فكرى ندارد و باطل هم نيست عبث است . اين اصطلاح از اصطلاح شيخ بهتر است ولى البته بر هر دو بيان ايراد وارد است زيرا فيلسوف بايد آنچه را كه عرف « عبث » مىنامد تجزيه و تحليل كرده و مبادى آن را پيدا كند . وقتى ما به عرف نگاه مىكنيم مىبينيم كه عرف آن نوع افعالى را نيز كه تطابق در دو غايت نيست « عبث » مىخواند . مثلًا در قرآن كه مىگويد :
« أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً »
« 1 » مقصود اين است كه آيا گمان داريد كه جهان را بدون يك غايت حكيمانه و عاقلانه خلق كردهايم ؟ در مفهوم « عبث » فقط همان عدم غايت حكيمانه معتبر است . پس اصطلاح آخوند بهتر است ولى بر هر دو اصطلاح ايراد وارد است .
ايرادى كه وارد است اين است كه اينها آن چيزى را هم كه « قصد ضرورى » ناميدند داخل در عبث كردند - بخصوص در اصطلاح آخوند - در صورتى كه چنين نيست ؛ تنفس را كه نمىتوان گفت فعل عبث است . درست است كه تنفّس مبدأ فكرى ندارد ولى مبدأ طبيعى دارد و كارهايى كه مبدأ طبيعى دارند مسخّر عقلى هستند كه آن عقل فعّال كار را حكيمانه و با غايت انجام مىدهد . تنفّس فقط در اثر شوق ما نيست كه انجام مىگيرد . پس كار عبث كارى است كه مبدأ فكرى در آن دخالت ندارد و بعلاوه طبيعت هم در آن كمك و فعاليتى ندارد . مثلًا عضله كه كار مىكند خودش كه شعور ندارد و مبدأ فكرى ندارد ولى در عين حال كارش غير حكيمانه و عبث نيست ، حكيمش انسان است و اين عضله در تسخير نفس انسان است .
گفتيم كه فعل انسان مبادى متعدّد طولى دارد كه به طور كلّى آن را در سه طبقه بيان مىكند :
1 . مبدأ قريب ، كه مبدأ مباشر است و همان نيروى جسمانى است .
2 . مبدأ بعيد ، كه محرّك مبدأ قريب است و عبارت است از قواى شوقيّه ( يا خوفيّه ) كه همان حالت هيجانى است كه انسان به سوى معشوق و مطلوب پيدا مىكند .
هامش
( 1 ) . مؤمنون / 115 .