لون داريم لون خاصّ است ؛ لون مطلق چيزى است كه ذهن ما انتزاع مىكند .
امّا در مركّبات ، مسأله مشكل است . وقتى مىگوييم « صورت » ، اين جزء خارجى شئ است و جزء هيچوقت بر كلّ حمل نمىشود . . . اينجاست كه گفتهاند اعتبار فرق مىكند ، يك وقت اعتبار به شرط لاست و يك وقت اعتبار لابشرط . . .
مطلب ديگر در اينجا ، شعرى است در منظومه كه مىگويد :
فالنّوع فيه تمّ دون أغطيه * و الجنس مغمور بكلّ الأوعيه
يعنى جنس در هيچ ظرفى حتّى در ظرف ذهن استقرار ندارد . يك باريك بينىهايى هست كه كار عقل انسان - عقل فلسفى انسان - است و اين خود دليل است كه ما بعضى از تجزيه تحليلها و ادراكات داريم كه خارج از حدود علم به معناى امروزى است . گاهى وجود يك چيزى به نحوى است كه جدا از وجود اشياء ديگر نيست ، يعنى نمىشود به آن اشاره كرد ولو اشارهء عقلى ، بلكه وجودش مغمور در وجودات ديگر است ، يعنى وجود اشياء ديگر به صورت پرده و ماسكى براى اين چيز درآمده است و ما با اينكه نمىتوانيم آن را در چهرهء خودش ببينيم ولى آن را در چهرهء اشياء ديگر مىبينيم . مثالش حروف الفباست . اينها اصواتى هستند كه از مقاطع مختلف دهان به وجود مىآيند . مثلًا حرف « ب » را در نظر مىگيريم ؛ هر جور كه در دهان پيدا شود با حركات مختلف همراه است ، يا « ب » است يا « ب » است يا « ب » يا حركاتى بين اينها و گاهى هم سكون مىدهيم كه خود سكون هم شكلى است كه به آن دادهايم . از نظر عقلى ، آن هم - يعنى سكون - خودش صورتى است . دليلش هم اين است كه مثلًا « ب » همان « ب » مسكون نيست كه « - » به آن اضافه شده باشد ، بلكه « ب » وقتى مضموم است سكون را رها كرده و به صورت « ب » درآمده است .
پس حرف « ب » فقط چهار حالت دارد : - - - - ؛ امّا « ب » كه در الفبا منظور كردهايم كداميك از اينهاست ؟ هيچكدام . آن « ب » كه مىگوييم همان است كه در يك جا فتحه دارد ، در يك جا كسره دارد ، در يك جا ضمّه دارد و در يك جا ساكن است . پس خودش چيست ؟ مىگوييم خودش بدون هيچيك از اين اصوات نمىتواند وجود پيدا كند ، چيزى است كه هم در آنجاست ، هم در اينجاست و . . .
حالا اگر بگوييم ما مىخواهيم طبق اصول تجربى آن « ب » الفبا را ببينيم يعنى حرف بدون حركت را ببينيم ، اين تجربه محال است . پس علم متّكى به حس