مرتبهء ذات ، متّصل است ؟
در اينكه در خارج ، تحقّق فصل و جنس در يك وجود است شكّى نيست ؛ ولى در مرتبهء ماهيّت ، نظر حكما اين است كه از نظر ماهيّت جدا هستند . امّا به نظر ما ، ماهيّت جنس و ماهيّت فصل يك چيز است ولى ماهيّت فصل در مقام بالاتر است يعنى هر چه را كه آن يكى دارد اين دارد به ضميمهء چيزى زائد بر آن . پس تقيّد جنس به فصل از آن نوع تقيّدى نيست كه مقيّد له مرتبة و قيد له مرتبة . امّا از نظر ماهيّت چگونه است ، وارد بحث نمىشويم .
ب . مطلب دوم اينكه در اوائل كتاب شفا خوانديم كه در باب حقيقت جسم نظريّات متعددى است . يك نظر كه نظر مشّائين است و مورد قبول شيخ و امثال او ، اين است كه جسم در خارج مركّب است از مادّه و صورت ؛ يعنى مركّب است از دو امر كه يكى امر بالقوّه است و ديگرى امر بالفعل . مثلًا در دانهء گندم دو حيثيّت است : حيثيّتى كه به موجب آن دانهء گندم است و حيثيّت ديگر بالقوّه بودن است كه بالقوّه بودن چيز ديگر است . يكى را « صورت » و ديگرى را « مادّه » مىگويند .
بعد مىگويند مأخذ جنس ، ماده است و مأخذ فصل ، صورت . مثلًا در انسان يك مادهء اصلى است كه مادة المواد است ( هيولى ) ، بعد صورت جسميّه دارد ، بعد اين صورت و مادّه مجموعا مادّه است براى صورت جديدى ؛ جسم خودش مادّه است براى صورت نوعيّه . آن وقت نتيجهء حرف بالا اين است كه همين جسمى كه مركّب از مادّه و صورت است به يك اعتبار جنس است و به يك اعتبار مادّه است . در خارج ، به جسم از آن جهت كه صورت را قبول كرده « مادّه » مىگوييم ، امّا جسم به اعتبار اينكه جنس است وجودش عين وجود فصل است . پس مسألهء مشكلى پيش مىآيد و آن اينكه چطور مىشود يك شىء به يك اعتبار مادّه و جزء خارجى باشد ، امّا به يك اعتبار جزء است ( جنس ) امّا جزء خارجى نيست بلكه جزء تحليلى است ؟ جواب اين است كه اعتبار فرق مىكند ، ما بايد اعتبار كردن عقل را بفهميم .
اين دو اعتبار چيست ؟ اعتبار به شرط لائى و اعتبار لابشرطى ، و تازه اين به شرط لائى و لابشرطى با جاهاى ديگر فرق دارد . در خارج اگر نگاه كنيد مىبينيد در ذهن يك چيز را دو جور لحاظ مىكنيد : يك وقت به شرط لا و به نحو متحصّل اعتبار مىكنيد و يك وقت لابشرط و مبهم اعتبار مىكنيد . مثال آقاى بروجردى : فرض كنيد كه در كنار يك دريا هستيد . قسمتى از دريا را كه برابر با پلاژ است و شما با ديگران در آن آب تنى
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 285
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٨٥