مىكنيد در نظر بگيريد . و نيز فرض كنيد با اتومبيل از آن كنار رد مىشويد . گاهى بيست فرسخ هم كه از كنار دريا مىرويد نگاه مىكنيد كه دريا هنوز هست و مىگوييد اين همان دريا است ، الآن كه قسمت ديگر را مىبينيد باز مىگوييد اين همان است ( همان قسمتى كه قبلًا ديديد ) علّتش اين است كه آن وقت كه آن گوشه را ديديد آن را به طور مبهم ديديد ، همه را جزء دريا ديديد . امّا اگر دقت كنيد و جزءها را قطعه قطعه كنيد آنوقت آنها را از هم جدا مىكنيد . يك وقت است كه هنگامى كه يك قطعه را مىبينيد همه را اعتبار مىكنيد ، مجموع را يك واحد مىبينيد ، تجزيه نمىكنيد ، لابشرط و لابقيد مىبينيد ؛ امّا همين كه آن را تجزيه و تحديد كرديد مىگويند به شرط لا ديدهايد .
همين طور كه در خارج اين گونه است چنان كه در مثال فوق ديديم و جزء عرفيّات و عادات است ، در مفاهيم هم همين طور است . گاهى ذهن جسم را مىبيند ، مرز را مىبيند ، آن را با صورت طبيعى يكى مىبيند كه مىشود « جنس » ؛ امّا اگر تجزيه كند ، به شرط لا مىشود و « مادّه » مىبيند .
حال آيا غير از اين دو نوع اعتبار به شرط لا و لا به شرط ، نوع ديگرى هم مىتوان اعتبار كرد ؟ پاسخ مثبت است و آن اعتبار به شرط شئ است ؛ يعنى اين را به شرط اينكه با آن شئ ديگر باشد لحاظ كنيم كه مىشود « نوع » .
جنس و فصل : مسألهء اعتبار جنس و فصل براى ماهيّت ، مسألهء مشكلى شده است در فلسفه ، خصوصا اينكه خواستهاند منشأ انتزاع جنسها و فصلها را روشن كنند ، آن هم ماهياتى كه در خارج مركّب از مادّه و صورت است . در بسائط كار مشكلى نيست ، در آنجا صرف اعتبار است و لذا اشكال زيادى ندارد . مثلًا در باب اعراض معتقدند كه آنها بسائط خارجيّهاند يعنى هيچ عرضى در خارج مركّب از مادّه و صورت ( يعنى مركّب از قوّه و فعليّت ) نيست ؛ معتقدند كه حامل قوّه و استعداد هر عرض در همان موضوع عرض است « 1 » . در اعراض در عين بساطت باز جنس و فصل فرض مىشود . در همين سفيدى ، لونيّت ( رنگ بودن ) وجود دارد و آن خصوصيّتى است كه مناط سفيدى است ، آن سفيدى هم فصل اوست . پس در خارج ، لون مطلق نداريم ، هر چه
هامش
( 1 ) . البته اين مسأله كه امروز در عرض بودن اعراض بحث هست يا در تركّب آنها گفتگوست ، اينها به بحث فوق ضرر نمىزند .