محسوسات نيست والّا لازم بود كه همهء جوهرها محسوس باشند . عدد ، هم به محسوسات تعلّق مىگيرد و هم به غير محسوسات ، پس ماهيّت عدد ايجاب نمىكند كه اختصاصا عارض محسوسات گردد . مقدار ، لفظ مشترك است : گاهى « مقدار » گفته مىشود و مقصود از آن « بعد جوهرى » است كه مقوّم جسم طبيعى است ( اتّصال جوهرى ) و گاهى « مقدار » گفته مىشود و مقصود « كمّ متّصل » است كه بر خطّ و سطح و جسم تعليمى اطلاق مىشود و قبلًا فرق اين دو معنى « مقدار » را دانستهاى .
هيچكدام از اين دو معنى « مقدار » از ماده جدا نيست ، لكن « مقدار » به معنى اول هر چند از ماده جدا نيست امّا آن نيز ( مانند ماده ) مبدأ وجود جسم طبيعى است ( يكى از دو جزء تشكيل دهندهء جسم طبيعى است ) . پس چون « مقدار » به اين معنى مبدأ وجود جسم طبيعى است ، ممكن نيست كه از نظر قوام وابسته به جسم طبيعى باشد يعنى ممكن نيست كه « مقدار » به اين معنى ، هستى و قوام خود را از محسوسات داشته باشد ، بلكه محسوسات هستى و قوام خود را از آن دارند . پس « مقدار » به اين معنى بالذات تقدم دارد بر محسوسات . امّا شكل اينچنين نيست . شكل در مرتبهاى پس از تجسّم و موجوديّت و محدوديّت ابعاد و پس از دارا شدن سطح محدود ، بر ماده عارض مىگردد . مقصود از « حدّ » ( در تعريف « شكل » ) نهايت جسم است كه لازمهء « مقدار » به اين معنى و متأخّر از آن است پس از استكمال ماده به مقدار . پس شكل جز در ماده وجود ندارد و از علل خروج ماده از قوه به فعل نيست .
امّا مقدار به معنى دوم : بحث در مقدار به اين معنى يا از جهت وجود آن است كه چه نحو از وجود است ؟ ( مثلًا جوهر است يا عرض ؟ و از چه مقوله است ؟ ) و يا از جهت عوارض و آثار و احكام آن است . بحث در نحوهء وجودش و اينكه از كدام قسم وجود است بحث دربارهء احوال و عوارض ماده نيست .
امّا موضوع منطق ، واضح است كه محسوس نيست .
پس معلوم شد كه همهء اين مسائل در علمى بايد تحقيق شود كه آن علم در غير محسوسات غور مىكند يعنى در امورى غور مىكند كه محسوسات مقوّم ذات آنها
هامش
طبيعى و رياضى نيستند كه علم به اينها از جملهء علم به محسوسات و يا عوارض محسوسات نيست .
پس طبعا بحث در اينها داخل در بحث از امور مفارقه است به معنىاى كه در موضوع علم الهى گفتيم .