نمىگيرد و هر دو وجه باطل است .
امّا اينكه ممكن نيست جزء مسائل ساير علوم قرار گيرد « 1 » براى اينكه ساير علوم يا خلقى است يا سياسى يا طبيعى يا رياضى يا منطقى ، و علم ديگرى غير اينها در ميان علوم حكمى نداريم كه بتوان فرض كرد مسألهء وجود خداوند در آن علوم اثبات شود . در هيچيك از آن علوم دربارهء مسألهء وجود خداوند بحث نمىشود و صحيح هم نيست بحث شود ، و تو با در دست داشتن اصولى كه قبلًا دانستهاى مىتوانى علّت اين را دريابى .
امّا اينكه ممكن نيست در هيچ علمى اثبات نشود و در رديف مسائل هيچ علمى قرار نگيرد ، براى اينكه بايد چنين فرض كنيم كه اين مسأله جزء مسائل و مطالبى نيست كه بشر بايد جستجو كند و آن را كشف كند ، يا از آن جهت كه واضح و بديهى است و نيازى به تحقيق ندارد و يا از آن جهت كه امكان تحقيق علمى ندارد . از بديهيّات كه نيست ( چنان كه واضح است ) ، غير قابل تحقيق هم نيست ، زيرا مىتوانيم برهان بر آن اقامه كنيم و با برهان آن را اثبات كنيم . به علاوه چيزى كه در هيچ علمى قابل تحقيق نيست چگونه در يكى از علوم ، موضوع و مفروض الوجود گرفته مىشود ؟ باقى ماند اينكه بحث در مسألهء وجود خداوند در اين علم صورت گيرد .
هامش
( 1 ) . عطف به حاشيهء ص 238 ، صدرالمتألّهين علّت عدم امكان را همان ذكر مىكند كه در حاشيهء ص 238 دربارهء آن بحث كرديم . خلاصهء سخن صدرا در اينجا اين است كه مسألهء هر علمى عبارت است از قضيّهاى كه [ عرض ] ذاتى از موضوع علم برايش اثبات شده است ، و عرض ذاتى آن چيزى است كه لذاته عارض موضوع شده باشد يا به خاطر معنى مساوى با او ؛ و از طرف ديگر موضوع مسأله يا عين موضوع علم است يا نوع آن و يا عرض ذاتى موضوع علم يا عرض ذاتى نوع موضوع علم * ؛ و از طرف ديگر بحث مقوّمات ماهيّت يا وجود موضوع يك علم نمىتواند داخل در مطالب و مسائل آن علم باشد ، و چون مبدأ كل موجودات با هر موجودى نسبت دارد ( مقوّم وجود همهء اشياء است ) پس بحث در او نمىتواند جزء بحث در يك علم جزئى قرار گيرد همچنانكه خود او نمىتواند موضوع يك علم جزئى واقع شود .
ولى ما قبلًا حقيقت اين بيان را روشن كرديم .
* ( معنى اين سخن اين است كه خود عرض ذاتى نوع موضوع علم نمىتواند از مطالب و مسائل علم باشد ولى محمول و عارض او احيانا مىتواند از مسائل و مطالب علم باشد يعنى مىتواند عرض ذاتى موضوع علم باشد و اين غريب است . )