تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
كمّ بر دو قسم است : متصل و منفصل . آيا كمّ متصل در عالم وجود دارد يا ندارد ؟ مىگويد : مسألهء كمّ متصل بستگى دارد به مسألهء جزء لا يتجزّى . اگر كسى قائل شد كه اجسام عالم تركيب شده‌اند از اجزاء لايتجزى ( يعنى بى بعد ) ، قهراً آنچه كه ما به صورت كمّ متصل - يعنى به صورت ابعاد - از عالم مىبينيم ، فقط ساختهء ذهن ماست ؛ زيرا بنا بر آن نظريه ، اين شىء مجموعه‌اى از يك سلسله ذراتى است كه آن ذرات ، نقاط جوهرى هستند ، يعنى همه نقطه‌اند و در عين حال جوهر قائم به ذات هستند . « نقطه هستند » يعنى طول و عرض و عمق ندارند ، كميت ندارند . اسم مجموع امور بى كميت ، شده اين جسم ؛ و وجود مجموع هم كه يك امر اعتبارى است و اجزاء وجود دارند . پس بنابراين ، اين كميت متّصل و ممتدّى كه الآن مىبينيم قهراً مربوط به عالم ذهن ماست ؛ يعنى كميتى كه در عالم واقع وجود ندارد ، در ذهن ما به اين صورت منعكس مىشود . و اما اگر آن نظريه را باطل دانستيم - كه باطل هم هست - وجود جسم ، يعنى وجود شيئى كه قابل ابعاد سه گانه است ، در خارج ثابت مىشود . وجود جسم كه ثابت شد ، قهراً وجود كميات ثابت مىشود ، زيرا جسم غير از كميت است ، چون گفتيم جسم آن جوهرى است كه قابل ابعاد سه گانه است و گفتيم كه جوهر جسمانى بايد يك تعيّنى پيدا بكند و اين تعين خاص چون به حكم ادلّهء امتناع بعد غيرمتناهى نمىتواند غيرمتناهى باشد پس متناهى است ؛ و همين كه جسم متناهى شد ، از تناهى ، سطح به وجود مىآيد و سطح خودش يكى از انحاء كمّ است . سطح كه محدود بشود ، خط به وجود مىآيد و از انتهاى خط ، نقطه به وجود مىآيد . پس به دليل اينكه جسم وجود دارد ، كمّ متصل وجود دارد . اما اعداد كه كمّ منفصل هستند چگونه‌اند ؟ كمّ منفصل بيّن الوجود ولى خفىّ الحدّ است ؛ يعنى در وجود داشتن اعداد بحثى نيست ؛ مثلًا اگر بگوييم پنج كتاب يا ده انسان در اين اتاق هستند ، اين واقعا صدق مىكند ؛ حال اگر دو نفر از اتاق بيرون بروند ديگر ده تا بودن بر ما صدق نمىكند و هشت صدق مىكند ؛ پس ده تا بودن اين معدودها ( انسانها ) يك واقعيتى است ، نه اعتبار ذهن است كه مثلًا بتوانيم اعتبار كنيم كه ده تا ، هشت تا باشد ؛ اين يك واقعيتى است كه با طبيعت اين اشياء بستگى دارد و گرنه قصهء آن آدم مريض مىشود كه رفته بود دكتر ، و دكتر به او گفته بود كه - مثلًا - ميوه نخور ، نان نخور و . . . او هم رفته بود همهء اينها را خورده بود و دوباره رفته بود نزد دكتر ؛ دكتر