اينها در باب اثبات عقول مجرده راههايى دارند . يك راهى كه به صورت اجمال اينجا اشاره كرده است اين است كه اول ثابت مىكنند كه جسم ممكن الوجود است يعنى جسم نمىتواند واجب الوجود باشد ؛ در خواص واجب و خواص ممكن كه بيان مىكنند ممكن الوجود بودن جسم را اثبات مىكنند . بعد مىگويند جسم چون ممكن الوجود است پس نياز به علت موجده دارد . بعد اثبات مىكنند آن چيزى كه مىتواند علت ايجادى جسم باشد ، يا به طور كلى علت ايجادى شيئى باشد ، خودش نمىتواند مقارن با ماده باشد ؛ يعنى جسم يا امر مادى ، علت ايجادى نمىتواند باشد ، علت اعدادى مىتواند باشد ؛ يعنى يك جسم مثلًا ، نمىتواند يك جسم ديگر را ايجاد كند ، مىتواند در آن تأثير كند و تغييرش دهد ، فرض كنيد آتش آب را تغيير بدهد و تبديل به شىء ديگر كند ؛ ولى هيچ جسمى نمىتواند جسمى را از كتم عدم به وجود آورد . اينكه « بتواند از كتم عدم به وجود آورد » معنايش اين است كه ايجاد كنندهء اين باشد ، اين وجودش قائم به آن باشد . حتماً چيزى كه وجود اين قائم به اوست ، بايد غير مقارن با ماده باشد يعنى بايد مفارق باشد .
و ينتهى الى جوهر هو علة غير مقارنة بل مفارقة البتة . فأول الموجودات فى استحقاق الوجود ، الجوهر المفارق الغير المجسم ، ثم الصورة ، ثم الجسم ، ثم الهيولى .
پس اول موجودات در استحقاق وجود « 1 » ، جوهر مفارق غير مجسم است ، كه اينها آن را « عقول » مىنامند ؛ پس از آن صورت است ؛ بعد از آن جسم است و بعد هيولى . اينجا يك اشكالى پيش مىآيد كه بايد مىگفتيد : صورت ، بعد هيولى ، بعد جسم ؛ چون در جسم فرض بر اين است كه مركّب است از هيولى و صورت ، و هميشه جزء بر كل تقدم دارد ، كل كه بر جزء تقدم ندارد . اين سؤال ، سؤال خوبى است و ناظر به يك مطلب بالاترى است و آن اين است :
گفتهايم كه تركيب جسم از هيولى و صورت از قبيل تركيب يك شىء از دو جزء عرضى نيست . مثلًا در تركيبات شيميايى يا فيزيكى دو شىء در عرض يكديگر با هم تركيب مىشوند و چيز سومى را به وجود مىآورند اگر چه دخالت يكى يك درصد باشد
هامش
( 1 ) . البته معلوم است كه وقتى « اول موجودات » مىگويد شامل واجب الوجود نمىشود ؛ يعنى موجوداتى كه به ذات خود موجود نيستند و استحقاق وجود دارند .