تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣
احاطه دارد يعنى با محيطش حركت كند ، مثلًا اگر من و هواى دانشكده و ديوار و در دانشكده حركت كنيم اما يك بيرون ثابتى باشد باز حركت هست ، چون اين مجموع موقعيت خودش را با خارج خودش عوض كرده است . اگر آن مجموع تهران هم باشد با محيط خودش ، تهران حركت كند ، باز حركت درست است چون [ بيرون ] محيط تهران ثابت است . اما اگر فرض كنيم همهء اشياء حركت مىكنند ، اين يعنى هيچ موقعيتى تغيير نمىكند و حركتى نيست . پس فرض اينكه همه چيز حركت بكند مساوى است با اينكه هيچ چيز حركت نكند ، و اين از خصوصيت حركت مكانى ناشى مىشود . چون حركت مكانى تغيير نسبت دادن با محيط است ، لازم است كه اگر همهء محيطهاى يك شىء بخواهند تغيير كنند ، شىء با محيطش ، با محيط محيطش ، با محيط محيط محيطش و همهء اشياء ديگر حركت كند ، يعنى هيچ تغييرى رخ ندهد « 1 » .
هامش
( 1 ) . سؤال : يعنى يك حركت دائمى ثابت هست ؟ استاد : نه ، اصلًا حركتى نيست ؛ يعنى برمىگردد به ثبات . ممكن است كه فرض كرد همهء اجزاء عالم حركت بكند ، ما احساس بكنيم يا احساس نكنيم ، ولى در اين مورد عرض كردم تفاوت ميان حركت مكانى و حركت غير مكانى وجود دارد . - مىتوانيم بگوييم اين شىء كه حركت مكانى مىكند به هر حال فاعلى دارد كه اين را حركت مىدهد . استاد : يعنى نسبتش را با محيطش عوض مىكند . سؤال : حالا ما از جهت انتسابش به فاعل و محرك در نظر مىگيريم ، مىگوييم اگر همهء اشياء هم حركت بكنند ، حالا ما احساس بكنيم يا نكنيم ، يعنى كم‌كم اشياء به حركت بيفتند ، بايد با محركشان نسبت داشته باشند . حالا اگر ما احساس نكنيم آيا محرك دروغ است ؟ استاد : نه اينكه محرك دروغ است . محرك يعنى تغيير نسبت دهنده . اثرپذيرى در جايى درست است كه بخواهد از محيط خودش جدا بشود . معناى اينكه اين محرك دارد حركت مىدهد ، يعنى اين را از محيطش جدا مىكند . اصلًا حركت دهنده يعنى جدا كنندهء اين از محيط خودش . آنوقت اگر اين نخواهد از محيطش جدا بشود و محيطش هم بخواهد با او باشد و محيط محيطش هم با او باشد ، اصلًا محرك محرك نيست در آنجا ؛ چون اصلًا حركت كردن يك شىء يعنى نسبت پيدا كردن با محيط ، جدا شدن از محيط و منتقل شدن به محيط ديگر ، ولى وقتى كه اين و محيطش هر دو يك حكم را دارند ، ديگر محرك داريم ؟ معنا ندارد ، اينجا محرك نداريم . و لهذا اينجاست كه يك حرفى مىگويند و اين براى بعضيها اسباب تعجب مىشود و خودش مسأله‌اى هم هست . مىگويند اگر انسان در كشتى سوار باشد و كشتى حركت بكند او حركت نمىكند كشتى حركت مىكند ( حركت او مىشود بالعرض والمجاز ) . مىگويند : « ملا نصر الدين با پوستينش از پشت بام افتاد ( گويا طرفدار اين نظريه بود ) و صداى محكمى آمد . پرسيدند : چى بود ؟ گفت : پوستينم بود ، من هم در جوفش بودم » . حالا كشتى حركت مىكند ، انسان هم در جوفش هست . اينها مىگويند كشتى حركت مىكند ولى انسان حركت نمىكند مگر بالمجاز . مقصود اين است