مشّائين مىگويند : نه ، مادهء اولى هيچيك از آنها نيست ، مادهء اولى از همهء اينها بسيط تر و از همهء اينها بى تعينتر و بىتشخصتر است . البته آن ذرات ذيمقراطيسى و جزء لايتجزّاى متكلّمين ، اصل وجودشان انكار مىشود . به فرض آنكه آنها وجودى هم داشتند باز مادهء اولى از همهء اينها بسيط تر و بىتعينتر است . ماده اولى به هيچ نحو قابل اشاره نيست ، حتى عقلا هم قابل اشاره نيست به طورى كه بگوييم در آنجا وجود دارد و جاى ديگر نيست ؛ عقل وجودش را كشف مىكند بدون آنكه بتوان او را به شكلى نشان داد يا ارائه داد .
در مطلبى كه قبلًا بحث شد ، در فرق ميان جسم طبيعى و جسم تعليمى ، گفتيم كه اشراقيون فقط جسم طبيعى را مادهء اولى مىدانند و مشّائين مىگويند جسم طبيعى صورتى است ، تعينى است از براى مادهء اولى ، و مادهء اولى از آن هم نامتعينتر است . ولى براى تصور آنچه كه مشّائين مىگويند همان مثال جسم طبيعى و تعليمى باز مقدارى مطلب را به ذهن نزديك مىكند ؛ يعنى اگر بخواهيم مادهء اولى را درست تعقل بكنيم كه فلاسفه چه مىگويند ، بايد ذهن خود را آماده كنيم براى تعقل اين مطلب كه چيزى در دنيا مىتواند باشد كه در ذات خودش هيچ تعينى ندارد و لا به شرط است از همهء تعينات ، ولى بدون هيچ تعينى نمىتواند وجود پيدا كند و تعينات مختلف بر او وارد مىشود و او در ضمن همهء اين تعينات وجود دارد .
پس بايد اين شىء با يكى از اين تعينات وجود داشته باشد ، كأنّه هميشه خودش را در پشت پردهء اين تعينات مخفى كرده است ، و لهذا اگر بخواهيم او را عارى از اين تعينات پيدا كنيم امكان ندارد ، فقط بايد از همين راه دليلى داشته باشيم و بگوييم او در همهء اين تعينات وجود دارد ولى محدود و مقيّد به يك تعين خاص هم نيست .
ما در جسم طبيعى و تعليمى ديديم كه جسم طبيعى بدون يك كمّيت خاص يعنى بدون جسم تعليمى نمىتوانست وجود داشته باشد ؛ به اين معنا كه هر جسمى كه داشته باشيم يك كميت خاص دارد ، يا مثل اين ميز است كه كمّيتش به اين ابعاد خاص است ، يا مثل اين كتاب است به ابعاد ديگر ، يا مثل اين شيشه است به اين ابعاد ديگر ، يا مثل
هامش
استاد : چرا ؟
- آنها هم همين طورند ، آنها هم مىتوانند به هيولاى اولى معتقد نباشند .
استاد : مسألهء مهمى نيست و تأثيرى ندارد .