اين جهت مثل همهء اينهاست ، يعنى يك شىء كه در ذات خود بىتعين است ولى بدون هيچ تعين هم نمىتواند وجود داشته باشد . مثالهايى كه گفتيم فرقشان با هيولاى اولى در اين جهت است كه اينها يك فعليتى غير از فعليت امكان شدن در آنها هست .
اين يكى از نكات اصلى مطلب است كه بايد توجه كنيد . اگر مىگوييم جسم در ذات خود بىتعين است ، يعنى از نظر ابعاد بىتعين است ، اما جسم خودش در ذات خودش كه تعيّن دارد ، فقط اين نيست كه آن چيزى است كه مىشود اين تعيّن را داشته باشد و مىشود اين تعيّن را نداشته باشد ؛ يعنى او جوهر قابل ابعاد سه گانه است كه مىشود اين تعين را داشته باشد و مىشود نداشته باشد . اينجا در حقيقت جوهرى است كه اين جوهر بعد را تشكيل مىدهد و يك فعليتى غير از امكان شدن هم در او هست و شيئى است در يك جهت بالفعل و در يك جهت داراى امكان شدن . هيولى شيئى است كه در ذات خودش هيچ فعليتى ندارد غير از فعليت قوه يعنى غير از فعليت امكان شدن . اينكه هيچ تعريفى ندارد بدين جهت است كه هيچ فعليتى ندارد . چيزى در عالم هست كه ماهيت او و حقيقتش فقط امكان اين است كه اين باشد و يا آن باشد . غير از همين استعداد شدن واجد هيچ فعليتى نيست .
تفاوتش با عدم اين است كه عدم حتى فعليت قوه هم نيست ولى اين فعلية القوه است . عدم ، امكان شدن نيست ، لاامكان است . هيولى فقط يك امكان شدن است و هيچ چيز ديگرى ندارد ؛ لذا تصورش دشوار است و قهراً اثباتش نيز مشكل مىشود كه ما در عالم يك واقعيتى داشته باشيم كه او بى تعين باشد و تنها تعينش اين است كه مىتواند يك تعينى داشته باشد ، نه اينكه او چيزى است داراى فعليت و آن چيز داراى فعليت ، امكان اين شدن يا آن شدن باشد ، چرا كه اين گونه شىء ، مادهء ثانيه است ، بلكه در ذات خود بايد فقط امكان شدن در او مطرح باشد .
اشاره به برهان قوّه و فعل
اينجاست كه اختلاف نظر مشّائين و اشراقيين پيدا مىشود . مشائين به اشراقيين مىگويند : شما مىگوييد مادهء اولى همين جرم است يعنى همين جسم است . وقتى ما جرم را تحليل مىكنيم ، به دو امر تحليل مىشود : يكى اينكه در ذات خودش يك فعليت و واقعيتى است در مقابل فعليتها و واقعيتهاى ديگر ، همان كه مىگويند