پس قضيّه چيست ؟ اصلًا ما چه دليلى داريم كه قائل به امر ديگرى غير از خود جسم بشويم به نام « كميت » ؟
جسم طبيعى و جسم تعليمى
مثلًا شما مىگوييد جسم طبيعى يعنى همان جوهر جسمانى و همان صورت جسميه است ، حال يا به قول اشراقيون صورت جسميه عين جسم است يا [ به قول مشّائين ] جزء جسم . بعد بگوييم جسم تعليمى چيست ؟ جسم تعليمى از باب مقادير است نه از باب جواهر ؛ از باب اعراض است . سطح هم يك كميتى است از باب اعراض . خط چطور ؟ خط هم از باب اعراض است . چه دليلى داريم كه جسم طبيعى و جسم تعليمى دوتاست ؟ مىگويند فرق ايندو به ابهام و تعيين است ؛ يعنى يك شئ را اگر مبهم اعتبار كنيم جسم طبيعى است و اگر متعيّن اعتبار كنيم جسم تعليمى است .
چطور ؟ الآن همين كتاب را شما در نظر بگيريد . در اين كتاب يك چيز وجود دارد كه جوهرى است كه در آن امكان فرض خطوط عمود بر يكديگر [ هست ] ، چيزى در آن وجود دارد كه منشأ صحت فرض اين خطوط است ؛ و يك چيز ديگر هم در اين هست و آن اينكه يك كميت معيّن دارد ، يعنى الآن داراى يك امتداد 20 سانتيمترى ، يك امتداد 15 سانتيمترى ، و 3 سانتيمتر امتداد ديگر است ، و اين يك كميت است . اگر به نحوى اين جسم حجمش كوچك شد ، به اصطلاح « تكاثف » پيدا كرد ، طول شد 15 ، عرض شد 10 ، عمق شد 2 ، آيا آن جوهرى كه در او امكان فرض سه خط متقاطع بود معدوم شده است ؟ اين فرض الآن هم هست ؛ اما يك چيز اينجا معدوم شده است : كميت ؛ ديگر آن كميت سابق نيست ؛ قبلًا با آن كميت بود و حالا با كميت ديگر است .
اگر « تخلخل » پيدا كند و بزرگ شود باز هم جوهر همان جوهر است با كميت ديگر . پس يك چيز هميشه در شىء باقى است و يك چيز در او تغيير پيدا مىكند . پس آنچه تغيير پيدا مىكند غير از آن چيزى است كه در او ثابت و باقى است و تغيير نمىكند . آنچه را كه در او ثابت است « جسم طبيعى » مىناميم و آنچه را كه تغيير مىكند « كميت » يا « جسم تعليمى » مىگوييم . پس به اين دليل جسم طبيعى غير از جسم تعليمى است . اگر ايندو يكى بود لازم مىآمد همين كه كميتش عوض مىشد خودش هم عوض بشود و يك چيز ديگر بشود ، ولى مسلّم است كه اين همان شىء است