بدون سطح و نهايت داريم يا نه ؟ بعد اثبات مىكنند كه جسم غير متناهى محال است . ولى اين مطلب را توضيح مىدهند كه درست است كه نهايت داشتن از لوازم جسم است ، ولى جزء ماهيت جسم نيست ؛ يعنى در جسميّت جسم شرط نيست كه متناهى باشد و « تناهى » جزء تعريف جسم نيست . جسم به حسب تعريف خودش لابشرط از تناهى و لاتناهى است ، ولى ما به حكم برهان مىدانيم لازمهء جسم تناهى است . فرق است ميان اينكه يك شىء لازمهء شىء ديگر باشد يا اينكه جزء ماهيت آن باشد . لازمهء وجود جسم تناهى است . اين هم بستگى دارد به اين كه ما براهينى را كه براى تناهى جسم مىآورند بپذيريم ، و الّا اگر آن براهين را كامل ندانيم اين را نخواهيم گفت كه تناهى لازمهء وجود جسم است .
ما اينجا ماهيت « صورت جسميه » را بيان كرديم كه : آن جوهرى است كه در او امكان فرض خطوط سه گانهء عمود بر هم هست ؛ و اين را « امتداد » مىگوييم ، امتدادى كه خودش جوهر است ؛ نه اينكه امتداد شيئى باشد ، بلكه خود حقيقتش حقيقت امتداد است .
تفاوت ميان كميت جوهرى و كميت عرضى
اينجا يك مسألهء مهم مطرح مىشود و آن اينكه ما براى جسم يك كميت قائل هستيم و آن كميت را « طول و عرض و عمق » مىگوييم ، و گفتيم طول و عرض و عمق داشتن جزء ماهيت جسم نيست ولى هر جسمى بالاخره داراى اين كميتها هست ولو اينكه طول و عرض و عمق را با قرارداد تعيين كنيم . ما همين كميت را « عرض » مىناميم چون « كم » از مقولهء عرض است و جسم از مقولهء جوهر . فرق ايندو با يكديگر چيست ؟ آيا واقعا ما در اينجا دو چيز داريم : يكى جوهر جسمانى كه همان صورت جسميه است ، و يكى كميتى كه بر او عارض شده است ؟ يا اساساً كميت با خود جسم هر دو يكى است ؟ اگر بگوييم كميت با خود جسم يك چيز است معنايش اين است كه جوهر و عرض يك چيز شدهاند . يا بايد بگوييم جسم جوهر نيست ، يا بايد بگوييم كميت عرض نيست . نمىشود اين جوهر باشد و آن عرض ، يكى وجودى مستقل از موضوع باشد و ديگرى وجودش نياز به موضوع داشته باشد ، يكى موضوع براى ديگرى باشد ، در عين حال يكى باشند .