است ، يعنى حلول در شىء ديگر ندارد ، يا حلول در شىء ديگر دارد . اگر وجودش قائم به نفس است به او « جوهر » مىگوييم و اگر وجودش در شىء ديگر حلول دارد ، نقل كلام به آن شىء ديگر مىكنيم . آن شىء ديگر باز يا قائم به نفس است و يا حلول در شىء ديگر دارد . اگر قائم به نفس است باز اين شىء [ و آن شىء ] ديگر يك عرض است و يك جوهر ، يك حالّ است و يك محلّ ؛ و اگر حلول در شىء ديگر دارد باز به آن شىء ديگر نقل كلام مىكنيم . در نهايت امر بايد منتهى بشود به امرى كه در شىء ديگر حلول ندارد .
پس با اين برهان ، ما مىدانيم كه جوهر در عالم وجود دارد ؛ چون آنچه وجود دارد يا قائم به ذات است يا قائم به ذات نيست ، و اگر قائم به ذات نيست مستلزم وجود يك امر قائم به ذات است . پس جوهر قطعا وجود دارد . حال وجود عرض را بايد با دليلى ديگر اثبات كنيم . البته شيخ اين را در اينجا ذكر نكرده و مطلب ديگرى را ذكر كرده است كه آن اين است :
صحيح نيست در تعريف « جوهر » و « عرض » بگوييم : « عرض آن است كه در شىء ديگر حلول دارد ، و هر چه كه در شىء ديگر حلول داشته باشد عرض است » يعنى عكس مطلب لزوما درست نيست ؛ ممكن است شىء جوهر باشد و در شىء ديگر هم حلول داشته باشد . پس يك قيدى را بايد اضافه كنيم كه : « عرض آن است كه در محلّى حلول دارد كه آن محل مستغنى از اوست » يعنى از يك طرف نياز است و از طرف ديگر بىنيازى ؛ يعنى او به آن محل نياز دارد ولى محل از او بىنياز است . اما اگر شيئى در شىء ديگر حلول داشته باشد و آن شىء ديگر هم به اين نيازمند باشد يعنى آن محل هم در اصل تحقق و وجودش به اين نيازمند باشد و به عبارت ديگر نياز طرفينى باشد ، اين مانعى ندارد ، ولى اين ديگر عرض نيست ؛ يعنى اين مقدار نياز ، ملاك عرض بودن نيست . حال بايد « حلول » را تعريف كنيم كه چيست ؟
مقصود از « حلول » چيست ؟
شيخ مىگويد گاهى حلول را به معناى عرفى مىگيريم كه شيئى در شىء ديگر جاى مىگيرد ؛ يعنى آن شىء ديگر ، مكان اين مىشود ، كه « مكان » به عقيدهء شيخ عبارت است از « سطح جسم حاوى نسبت به جسم محوى » . مثلًا مكان من ، آن