برايش بشود ؛ مىگوييم « انسان موجود است » و « انسان معدوم است » و حال آنكه اگر موجود جزء ماهيتش باشد غلط است كه مثلًا بگوييم « انسان در اينجا موجود است » چون مىشود انسان موجود در اينجا موجود است ؛ و اگر بگوييم در آنجا معدوم است ، باز هم غلط است . پس به هر حال شيخ اين را قبول ندارد .
تفسير اول « مبدأ اول هر شرح »
پس معناى « مبدأ أول لكل شرح » چيست ؟ اين را دو سه جور معنى كردهاند :
يكى اينكه : به هنگام تعريف يك شىء ، موجوديت جزء تعريف و ذات آن نيست .
شيخ هم مقصودش از « مبدأ اول » اين نبوده است ، بلكه اين است كه هر چيزى را كه تعريف مىكنيم اول او را موجود فرض مىكنيم و بعد تعريف مىكنيم ؛ مىگوييم فلان شىء موجود تعريفش چيست ؟ مثلًا وقتى مىگوييم : « برق چيست ؟ » در مفهوم « برق » موجوديت نيست ، ولى اول برق را يك امر وجودى دانستهايم و بعد تعريفش كردهايم ، يا لااقل فرض وجود او را در ذهن خودمان مىكنيم ؛ يعنى اين ماهيتى كه در ذهن ما وجود دارد تعريفش چيست ؟ پس در هر تعريفى موجوديت و وجود قبلًا اعتبار شده است ، لااقل فرض وجودش در ذهن شده است .
تفسير دوم از « مبدأ اول »
بيان ديگر كه شايد رساتر از اين باشد اين است كه مفهوم « موجود » يا « وجود » را گاهى اصطلاحا به نحو معنى اسمى و استقلالى ( وجود محمولى ) در نظر مىگيريم و مىگوييم آيا اين مفهوم جزء ماهيت است يا نه ؟ و گاهى آن را به نحو معنى حرفى - يعنى به نحو رابط و رابطه - در نظر مىگيريم كه در اين حالت استقلال ندارد ولى هست . توضيح اينكه گاهى مىگوييد : « انسان موجود است » كه در اينجا انسان موضوع است و مفهوم « موجود » محمول است كه آن را بالاستقلال در نظر گرفتهايد .
به قول ادبا انسان ، مبتدا يا مسنداليه است و موجود ، خبر يا مسند است . ولى وقتى بگوييد : « انسان كاتب است » در اينجا انسان ، موضوع و كاتب محمول است ، ولى وجود در اينجا رابط است يعنى آن را به نحو معنى حرفى در نظر گرفتهايد . در واقع