تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨
امر فرضى چيزى را ثابت كنيم ؛ يعنى اگر فرض كنيم چنين چيزى وجود داشته باشد چنين و چنان خواهد بود ؛ يعنى اين فرض ، احكامش هم درست خواهد بود . ولى اگر موضوع تحقّق نداشته باشد ، آن احكام از حد فرض و تخيل انسان خارج نيست يعنى مصداق خارجى ندارد . به عنوان مثال كسى را فرض كنيد كه عمّه ندارد - يعنى پدرش خواهر ندارد - و مىگويد : اگر پدر من خواهرى مىداشت ، آن خواهر عمّهء من و خواهرهايم مىشد و يا مثلًا دختر عموى فلانى مىشد . بله ، اگر وجود داشت همهء اينها درست بود ، ولى وقتى كه وجود ندارد يك تخيّل بيشتر نيست .

موضوع فلسفه

حال ببينيم موضوع فلسفه چگونه است ، تعريف « موجود بما هو موجود » چيست و تحققش چطور است ؟ تعريفش را مىگويند روشن است ، ولى نه به دليل اينكه معرّف آن را روشن كرده است ، بلكه بالذات روشن است . و اما از نظر تحقّق ، مىدانيم كه نقطهء مقابل اين موضوع ، عدم محض است . وقتى ما مىگوييم « موجود بماهو موجود » هيچ تعيّنى را در نظر نمىگيريم كه آيا موجود بماهو موجود واجب است يا ممكن ؟ مجرّد است يا مادى ؟ واحد است يا كثير ؟ هر چه مىخواهد باشد ، ما مىگوييم موجود بما هو موجود چنين احكامى دارد ، فعلا در مقام بيان تعيّنش نيستيم . نقطهء مقابل اينكه موجود بما هو موجود محقّق باشد اين است كه اساساً موجودى در عالم وجود نداشته باشد ؛ يعنى همه چيز هيچ در هيچ و پوچ باشد ، حتّى خود من هم وجود نداشته باشم و هيچ چيز وجود نداشته باشد . اما از بديهىترين مسائلى كه عقل انسان آن را نفى مىكند [ كه چنين نباشد ] و احتياج به هيچ دليلى هم ندارد ، همين است كه « موجود مّا » يى در عالم هست .

« مبدأ اول هر شرح بودن » به چه معناست ؟

و اما راجع به جهت اول كه « موجود » بىنياز از تعريف است ، بيانى داشتيم دربارهء ملاك نياز به تعريف يا ملاك بىنيازى از تعريف . شيخ در نجات جمله‌اى را آورده است كه عين آن را حاجى سبزوارى در اول منظومه از او نقل كرده بدون اينكه