تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
تفسيرى كرده باشد ولى قهراً شارحان و مدرّسان منظومه گفته‌اند كه معنى آن چيست . شيخ مىفرمايد كه « موجود » نياز به شرح و تعريف ندارد « لأنّه مبدأ أوّل لكلّ شرح » چون مبدأ اول هر شرح و تعريفى است ؛ يعنى اين مفهوم در هر تعريفى از تعريفات عالم اخذ شده است ؛ و اگر خود اين مفهوم نياز به تعريف داشته باشد ، هيچ چيزى در عالم قابل تعريف نخواهد بود و اصلًا تعريف كردن در عالم غلط مىشود ؛ چون تعريف كردن يعنى تحليل كردن و تجزيهء ذهنى كردن ، بدين معنى كه شىء را به اجزاء اوليه‌اش تحليل مىكنيم ، كه آن اجزاء را مبادى او مىگويند ( اصطلاحا « مبادى تصورى » مىگويند ) . البته اين مبادى هم به نوبهء خود ممكن است نياز به تعريف داشته باشند يعنى تحليل ثانويّه داشته باشند كه آنها را هم تحليل مىكنيم به اجزاء اوليه ، و باز ممكن است حتّى آن اجزاء اوليه هم نياز به تحليل داشته باشند كه باز تحليل مىكنيم ، ولى به هر حال در نهايت امر بايد برگردد به مبادى اول يعنى به مبادئى كه آنها ديگر مبدأ ندارند ؛ البته نبايد كسى فكر كند كه مبدأ دارند ولى ما نمىتوانيم تحليل كنيم . فرق است ميان اينكه بگوييم مبدأ ندارند و اينكه بگوييم مبدأ دارند ولى ما قدرت نداريم تجزيه كنيم . اين مطلب مثل اين است كه كسانى مىگويند در عالم اعيان ، جسم مركّب است از ذرات ؛ و يا اگر هم نگويند مركّب است از ذرات ، بگويند اين جسم در خارج قابل تقسيم است و هر جزئش هم قابل تقسيم است و باز اجزاء آن جزء هم قابل تقسيم است تا جايى كه به جزئى مىرسيم كه ديگر نمىتوانيم آن جزء را تقسيم كنيم چون خيلى كوچك است و تقسيم كردن آن از قدرت ما خارج است ؛ ولى گاهى هم مىگوييم به جزئى مىرسيم كه او فى حدّ ذاته قابل تقسيم نيست . كسانى كه در قديم به جزء لا يتجزّى يا شكست ناپذير قائل بودند مقصودشان اين نبود كه انسان قدرت ندارد ، بلكه مقصودشان اين بود كه آن ذرات در ذات خودشان تقسيم نمىپذيرند و محال است كه تجزيه شوند . در اينجا هم همين طور است ؛ وقتى مىگوييم مىرسيم به مبدئى كه آن مبدأ ديگر مبدأ ندارد ، مقصود اين نيست كه مبدأ دارد ولى ما نمىتوانيم تحليل كنيم ، چون اگر داشته باشد كه باز نيازمند به تحليل است ، بلكه چون بسيط است مبدأ ندارد . عنصر ذهنى هم مثل عنصر و شىء خارجى مىتواند بسيط يا مركّب باشد . شىء خارجى ممكن است از دو يا چند عنصر مركّب باشد و هر عنصر به نوبهء خود مركّب از عناصر ديگرى باشد ، ولى در نهايت امر بايد منتهى بشود به عنصرى كه ديگر مركّب نباشد و بسيط باشد . عناصر ذهنى هم بايد