پايان مسافرتم از ناحيهء باربار آسياى صغير است . براى اينكه خوشبختيم به بالاترين درجهاش برسد همان شب نامهاى از يوسف پاشا بتوسط همان ارمنى كه نزدش فرستاده بودم به دست من رسيد كه در آن بيگلربيگى از اينكه من از مسافرت از راه زمين كه به حق مطمئنتر بوده است چشم پوشيدهام اظهار تأسف نموده و اجازهء گذشتن از طرابوزان را به من داده و به من اعلام كرده بود كه فرمانرواى اين شهر را گماشته است تا وسايل لازم را براى رسيدن به قسطنطنيه بىدرنگ در اختيارم بگذارد . گويا اينهمه نشانههاى مهربانى به نظرش بس نيامده بود كه همراه نامه هديهء تازهاى هم برايم فرستاد .
منزل فرداى ما روز بيست و سوم در گمشخانه ( خانه نقره ) « 1 » بود . آنجا قصبهء بزرگى است كه جمعيت اصلى آن ارمنىها هستند كه درهء كوچك مطبوع و حاصلخيز آن را كشت مىكنند و با استفاده از موقعيت محل به بازرگانى سودمندى مىپردازند كه ايشان نيز از دير زمانى كه به ياد نمىآيد « 2 » به استخراج معدنهاى قابل ملاحظهاى كه فاصلهء كمى تا آنجا دارد پرداختهاند . من از كارهاى آنان ديدار كردم و با اطلاع كمى كه دراينباره دارم به آسانى دريافتم كه كارهايشان را با مهارت اداره نمىكنند . محصول استخراجشان را در قديم به سى هزار پياستر در ماه تخمين زده بودند . من گمان نمىكنم كه امروزه مبلغ آن به يكچهارم آن برسد . پيرامون گمشخانه بنابر آنچه كه به نظر مىآيد ميدان خيلى مساعدى براى پژوهش يك معدنشناس است .
هامش
( 1 ) - دانويل ( جغرافياى باستان ، جلد دوم ، صفحهء 37 ) به نظر مىآيد كه چنين مىانديشد كه اين محل همان بيلهBylaeباستانى است .
( 2 ) - در ايلياد همر ( كتاب دوم ، شعر 856 و 857 ) بحث از سرزمينى است كه در انتهاى پنت اوكسن قرار دارد و در آنجا هاليزونهاى آليبهAlybeمسكن دارند و معدنهاى نقرهاش شهرت دارد . استرابن ( كتاب 12 ، صفحهء 549 و دنبالهء آن ) حدس مىزند كه اين مردمان از شاليبها هستند كه ساكنين آن سوى هاليس مىباشند .