تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى ) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
و ديوارهاى آجرى اين محل را احاطه كرده بود . از هر طرفى كه چشمانم را مىچرخاندم بجز درخت‌ها يا درختچه‌هاى پر از گل نمىديدم . در اين باغ دلپذير هرچيز روح را نوازش مىداد . خيابانهاى كوچك زيباى چنار با بته‌هاى گل سرخ و ياس چمپا مارپيچ‌وار به هر سو مىرفت و با حوضهاى بزرگ مرمر آراسته شده بود كه از ميان آنها پيوسته فواره‌هايش مىپريد و مانند باران بر مرز گلكارى باغچه‌ها مىريخت . چنار ، نارون ، ياس درختى و گل صد تومانى درهم و برهم كاشته شده و تشكيل بيشه‌هائى را مىدادند . جويبارهائى كه با تردستى در جوىها روان كرده بودند پيوسته سبب رشد مجموعهء نباتات نيرومند مىشدند . در قفس‌هاى بزرگ كه در زير انبوه برگها نهفته‌اند بسيارى پرندگان در آنها پنهان شده بودند . بارى لاله‌ها ، نرگس‌ها ، گل شقايق نعمانى ميخك و گلهاى گوناگون كه در آب و هواى ما كمياب است درميان چمنزار كه مانند فرشى زمردين است بطور پراكنده روئيده شده و چشمان بيننده را از تابش رنگهاى خود محظوظ مىگرداند و هوا را از بوى خوش خود معطر مىسازد . نخستين چيزى كه به چشمم خورد يك كوشك بود كه ساختش سبك و توى چشم برو بود . بر روى چوب با رنگهاى خيلى تند نقاشى كرده بودند و از شبكه‌هاى زرينى آراسته گرديده بود كه از دور شعاع آفتاب را منعكس مىساخت . درختان صنوبر خرم از سوى ديگر اين كوشك را احاطه كرده بودند . پس از عبور از انبوهى درمنه و بيد به مسجد كوچكى رسيديم كه منارهء آن باريك و نازك بود و از بالاى اين درختان كوچك سربرافراشته بود . آفتاب در بلندترين نقطهء سيرش بود . پرندگان در اين ساعت سوزان دست از آواز و ريزه‌خوانى خود برداشته بودند و بجز صداى مؤذن مسجد كه مىگفت « خدائى ديگر بجز خداوند نيست . محمد پيغمبر او است و على جانشين پيغمبر است ! مسلمانها بشتابيد به نماز ! عمر و عثمان و ابو بكر كه لعنت بر نامشان باد ! » وزيرهائى كه مرا رهنمائى مىكردند براى مدت كمى مرا ترك كردند و به سوى يك حوض كه آبش روان و در نزديك ما بود رفتند
مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى ) — صفحة 181 | پير آمده ژوبر / على قلى اعتماد مقدم