فصل بيست و پنجم رسيدن به تهران - ميرزا شفيع .
پس از سه روز راهپيمائى ما به امامزادهاى رسيديم . اينها نوعى نمازخانه هستند كه اغلب در همهجاى ايران به آنها برمىخوريم . اين امامزادهاى را كه من دربارهاش سخن گفتم در صحرا در دو فرسنگى تهران است . به آنجا كه رسيديم دستهاى مهم از سوارهنظام را ديديم كه به سوى ما پيش مىآمدند و شعاع آفتاب در اسلحهشان مىدرخشيد . اين دسته سوار كه با تاخت مىآمدند و نظم در كارشان نبود چنان گرد و خاك مىكردند كه ابرى از گرد بر آسمان برمىخاست .
به زودى دور ما را گرفتند ؛ سادگى رخت من كه فرانسوى بود با جامههاى براق و زربفت كه ايرانيان مىپوشيدند تناقض عجيبى داشت . ارمنىهاى توانگر اصفهان و بغداد كه براى كارهاى بازرگانى جواهرفروشى خود به تهران رفته بودند نيز به اين دستهء سواران باشكوه پيوسته بودند . افسر سركرده اين دسته به نام شاه به من خوشامد گفت : و به من گفت كه شاهنشاه با ناشكيبائى در انتظارت است . با اينكه سخنانش خالى از مبالغههاى شرقى نبود من بىزحمت دانستم كه پس از پيشامد ناگوارى « 1 » كه بهرهء فرستادهء پيش از من شد و به زندگانيش پايان داد اكنون با علاقه در انتظار فرستادهء تازهء فرانسه مىباشند . ورود من در اين پايتخت آنچنان احساسات را برانگيخت كه چند ارمنى و ايرانى مأمورين مخفى انگليسها مىخواستند دربارهء اصالت مأموريت من شك به راه بيندازند . آنها مىگفتند آن كسى كه ادعاى سفيرى
هامش
( 1 ) - مرگ آقاى روميو .