تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى ) — صفحة 115

مساهمون:

ص١١٥
چيست ؟ آيا هدايائى كه براى شاه ما آورده‌ايد به ما نشان مىدهيد ؟ » نگهبانان دروازه كه ما را چندين ساعت در جلوى دروازه منتظر نگهداشته بودند بعدا ما را در تمام شهر گردانيدند تا محلى براى سكونت ما پيدا كنند . در تركيه بهيچوجه به چنين ناراحتى دچار نمىشوند چون كه در نخستين برخورد به مسافر جاى مىدهند . بارى آخر كار ما را به خانهء آقائى بردند كه نامش سليمان و مانند راهنماى ما بود . چون نمىدانستند كه ما كى هستيم يا آنكه گمان مىكردند كه ما از كردهاى واقعى هستيم آقا از ما خيلى به سردى پذيرائى كرد و اين كار سبب ناراحتى خيلى از كسان ما شد كه از وان همراهمان بودند ؛ و همچنين كسانى كه موسى بيگ به نگهبانان ما افزوده بود . فردا بامداد ناگهان يك افسر ايرانى به محل سكونت ما آمد و به ما گفت كه از شهر بيرون برويد « مرخص شديد » . با اين خبر ، سليمان چنان خشمناك شد كه نمىتوان شرحش را داد . او به كاخ حاكم شهر دويد و گفت عجب حكايتى است ! ما از دورترين نقطهء آسيا مردى را كه آورندهء نامه‌ها و هدايا براى شاه است ، مردى كه گرفتار راهزنان شده و او را لخت كرده و در سياه‌چال انداخته ، مردى كه صد بار جانش را براى شما به خطر انداخته همراه خود آورده‌ايم و شما همان لحظه‌اى كه ما او را به كشورتان رسانيده‌ايم به ما مىگوئيد كه مرخص هستيد و ما را با شرمسارى و خوارى بىسبب بيدرنگ برمىگردانيد . اى ملحدين پست اى مرتدهاى لعنتى ! من هميشه گفته‌ام شما سزاوار خشم پيغمبر و سرزنش مؤمنين حقيقى هستيد . ايرانيان و حتى اشخاص خيلى مهم در برابر دشنام‌هاى خيلى سخت چنان از خود خونسردى نشان مىدهند كه به فهم درنمىآيد . حاكم شهر در برابر سخنان خيلى بىاحتياطانه سليمان از اينكه از ما بد پذيرائى شده است بىنهايت افسوس خورد و فرياد كشيد « آيا ممكن است كه آن بيگانه‌اى كه شما درباره‌اش مىگوئيد اين فرانسوى باشد كه آنقدر وقت دولت در انتظارش مىباشد ؟ آيا راست است كه به او گفته‌اند مرخص شديد ؟ پيش آن فرستاده برگرديد . من هم‌اكنون