تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
مىريزد يا آنكه از صخره‌ها مىچكد و قدم به قدم به آنها برمىخوريم . هنگامى كه دره فراخ مىشود جريان اين رودخانه آرامتر مىگردد و جلگهء خوى را بارور مىسازد . صحنه به حالت سحرآميزى عوض مىشود . صنوبرهاى بلند و گنبدهائى كه به نظر مىآيد كه در هوا آويزان هستند از نزديكى يك شهر ايران آگهى مىدهند . در بهار هوا از بوى عطرهاى خيلى شيرين آگنده شده ؛ در پائيز زمين از توانگرترين دسترنجهاى آدمى پوشيده گرديده است ؛ درخت زردآلو و توت و تاك در كرانهء شاليزارها مىرويند و چنين به نظر مىآيد كه آسايش مردم آنجا با ملايمت آب و هوايش هماهنگ باشد . طبيعت با زبان لطف و با طراوت آنها به مسافر مىگويد كه او به مرز كشورى رسيده كه تربيت و تمدنش بالاتر است . به زحمت از كوهستانهاى سخت و درشت ارمنستان بيرون آمده‌ايم كه از دورنماى شگفت‌آور شادىبخشى چشمانمان برخوردار مىشود . با ديدن كشتزارها كه خوب كشت شده‌اند آدم مطمئن مىشود و پيش خود داورى مىكند كه مردمان فعال و توانگر بايد پاكدامن و سليم باشند . همه‌چيز به آدم لبخند مىزند و همه چيز از آيندهء خوشى آگهى مىدهد . عربها نيز هنگامى كه از شنهاى سوزان آفريقا گذشتند و به درهء زيباى نيل رسيدند پيش خود تصور كردند كه به عدن تازه‌اى آورده شده‌اند و در اين محلى كه پيرامونشان را گرفته بود تصوير خندان آن جايگاه پر سعادت را كه پيغمبرشان به مسلمانان چندين بار وعدهء آن را داده بود مىديدند . ما در چهارم مه به دروازه‌هاى خوى رسيديم . اين دروازه‌ها را با خيلى مراقبت مىپائيدند . جامهء كردى را كه براى اطمينان بيشترى من از هنگام راه افتادن از اندرس به تن كرده بودم ، و شمارهء سوارانى كه مرا همراهى مىكردند نخست مردمان خوى را هراساند . و ليكن بعدا كه مطمئن شدند به من نزديك گرديدند تا پرسشهاى خيلى بى جا بكنند : « شما كى هستيد ؟ از كجا مىآئيد ؟ هدف شما از اين مسافرت چيست ؛ شما حتما براى شاه ، نامه‌اى همراه داريد ؟ آيا مىشود دانست كه دربارهء