كنجكاوى از آن پرداخته و هميشه مبارزهء اثبات و نفى در اين باب به پا بوده است .
اگر اثبات اين موضوع را فطرى بشر ندانيم ( با اينكه فطرى است ) اصل بحث از آفريدگار جهان فطرى است ، زيرا بشر جهان را در حال اجتماع ديده يك واحد
شرح
ذاتى بشر بستگى دارد نيز بحث از علل خارجى و رفتن دنبال فرضيهها براى مبدأ پيدايش آنها كار غلطى است . مثلًا از زمانى كه بشر پيدا شده زندگى خانوادگى داشته است و به قول بعضى از دانشمندان پيش از آن كه بشر بشر باشد يعنى اجداد حيوانى او نيز زندگى زناشويى داشتهاند . زندگى زناشويى خواستهء طبيعت بشر است .
طبيعت و ساختمان بدنى و روحى بشر براى توجه او به امر زناشويى و مسائل خانوادگى كافى است . پس جاى اين بحث نيست كه چطور شد بشر به فكر زندگى خانوادگى و حيات زناشويى افتاد ؟
مفاهيم « خدا » و « دين » و « پرستش » اگر با طبيعت عقلانى و منطقى بشر بستگى داشته باشد و يا با تمايلات فطرى و ذاتى او مربوط باشد كافى است براى توجه بشر به آنها و گرايش به سوى آنها ؛ و اما اگر با هيچيك از آنها بستگى نداشته باشد ناچار بايد علتهاى خاص روانى و يا اجتماعى براى آنها جستجو كنيم .
كسانى كه ترس يا جهل يا امتيازات طبقاتى يا محروميتهاى اجتماعى يا محروميتهاى جنسى را منشأ پيدايش مفاهيم دينى و توجه بشر به خدا دانستهاند قبلًا چنين فرض كردهاند كه عامل منطقى و عقلانى يا تمايل فطرى و ذاتى در كار نبوده است و اعتقاد به خدا و ساير مفاهيم دينى را از قبيل اعتقاد به نحوست « 13 » فرض كردهاند و آنگاه در مقام توجيه آن برآمدهاند ، و الّا با وجود عامل منطقى يا فطرى جاى اينگونه فرضيهها نيست .
ما فعلًا دربارهء تمايل فطرى دينى بحث نمىكنيم و آن را به آينده موكول مىكنيم ، تنها از جنبهء عامل منطقى مطلب را در نظر مىگيريم .
مىگوييم بشر از قديمترين ايام به مفهوم عليت و معلوليت پى برده است و همين كافى است كه او را متوجه مبدأ كل كند و لااقل اين پرسش را براى او به وجود آورد كه آيا همهء موجودات و پديدهها از يك مبدأ آفرينش به وجود آمدهاند يا نه ؟
بعلاوه بشر از قديمترين ايّام ، نظامات حيرتآور جهان را مىديده است ، وجود خود را با تشكيلات منظم و دقيق مشاهده مىكرده است ؛ همين كافى بوده است كه اين