نامبرده را به استثناى يك واحد از مجموع ، يك ذات جوهرى قرار داده « خوردن » ( همان واحد كنار گذاشته شده ) را خاصهء وى شمرديم ، و همچنين در مثال ديگر و ساير موارد .
شرح
و ماهوى اشياء پيدا شد . دكارت يكى از طرفداران اين نظريه است . دكارت تنها انسان را از اين قاعدهء كلّى استثنا مىكند . به عقيدهء دكارت انسان مجموعهاى است از جسم و جان ؛ جسم انسان مانند همهء اجسام ديگر از جماد و نبات و حيوان ، يك ماشين است و بس ، ولى روح انسان جوهرى است صد در صد مغاير با بدن . دكارت با اينكه جهان را به شكل ماشينى توجيه مىكند و بر پايهء انكار اختلافات ذاتى و ماهوى اشياء نظر مىدهد ، طرفدار روح مجرد انسانى است و وجود خداوند را نيز مىپذيرد و به او ايمان دارد . دكارت با اين طرز تفكر خود دربارهء جسم و جان ، يك ثنويّت كامل ميان آن دو قائل شد و فاصلهاى ميان آنها برقرار كرد دور تر از فاصلهء زمين تا آسمان . از آن پس در فلسفهء اروپايى مسألهء روح با اين ثنويت توأم شد و اين خود عوارض ناگوارى به بار آورد .
دكارت جهان منهاى انسان را بيش از آن حد كه بايد و شايد همشكل و همسان و متجانس و متشابه دانست و آنها را به هم نزديك پنداشت و از اين جهت به ذيمقراطيس نزديك شد و برعكس ، انسان را بيش از حد از جهان دور كرد و او را با جهان نامتجانس دانست و در اين جهت از ارسطو درگذشت و به افلاطون نزديك شد .
مرحوم فروغى در سير حكمت در اروپا جلد اول مىگويد :
« براى بيان چگونگى و حقيقت عالم جسمانى ، دكارت همين دو امر يعنى بعد و حركت را كافى پنداشته و مخصوصاً در يكى از نوشتههاى خود اين فقره را تصريح كرده و گفته است : « بعد و حركت را به من بدهيد جهان را مىسازم » . از اين قرار ، علم طبيعى ( فيزيك ) مبدّل به علم حركات ( مكانيك ) مىشود و مباحث آن همهء مسائل رياضى خواهد بود . »
تا آنجا كه از زبان دكارت مىگويد :
« به طور كلى عالم جسمانى امر واحد ، و اجسام مختلف اجزاء يك كلّاند . به عبارت ديگر هر جسمى قسمتى است محدود از فضاى نامحدود ، و امتياز اجسام از يكديگر