دانشمندان معنايش اين است كه مجموعهاى از خواص را يك واحد فرض كنيم و پس از آن يكى را از آن جمله كنار گذاشته و سپس روى همان باقى بار كنيم ؛ و به همين ترتيب همهء پديدهها و حوادث اين جهان پيش اين دانشمندان با تركيب و
شرح
مىشوند . از نظر قدما به واسطهء اختلافات نوعى و ذاتى اشياء و انواع ، عوارض هر نوعى با نوعى ديگر مختلف و متباين شناخته مىشد و قهراً علمى كه به يكى از آن انواع تعلق مىگرفت با علم ديگرى كه از عوارض ذاتى نوع ديگر بحث مىكرد متفاوت و متباين بود . مثلًا به همان دليل كه « نبات » و « حيوان » انواع مختلف و متباين مىباشند علوم مربوط به هر يك از آنها نيز مختلف است .
اما اگر فرض كنيم انواع مختلفى در جهان وجود ندارد و قهراً آثار و عوارض متباين و متغايرى در كار نيست و آنچه اصيل است جسم مادى است و تنها خاصيت طبيعى جسم مادى حركت است و همهء اختلافات به اختلاف نظم ماشينى و انواع حركتهاى مكانى ذرّات برمىگردد قهراً تمام علوم از نوع علم حركات خواهد بود كه در فيزيك جاى دارد ، شيمى و زيستشناسى و روانشناسى و غيره جز علم حركات فيزيكى نيست .
مسألهء ديگر اينكه از نظر « متدولوژى » نيز اين طرز تفكر تأثيرات فراوان دارد . علماى جديد بر خلاف قدما اختلافات علوم را تنها از دريچهء اختلافات ذاتى موضوعات آن علوم و عوارض ذاتى آن موضوعات ، و به عبارت ديگر تنها از دريچهء اختلافات ذاتى معلومات نمىبينند . علماى جديد به اختلاف ديگرى پى بردهاند و آن اختلاف در متد تحقيق است ، ولى اگر همهء علوم طبيعى را داخل در علمالحركات بدانيم چارهاى نداريم از اينكه متد تحقيق را در همهء آنها يكى بشناسيم و اين جهت ، جنجالى در فلسفهء اروپا به پا كرده است و دانشمندان بعد از دكارت نفيا و اثباتا در اين باره زياد سخن گفتهاند و مجموعا امروز نظريهء دكارت دربارهء اينكه همهء علوم طبيعى داخل در علم الحركات است مقبوليتى ندارد .
اين طرز تفكر ذيمقراطيسى كه ساختمان جهان يك ساختمان ماشينى است بعد از دكارت تعقيب شد . كسان ديگرى نيز بعد از دكارت پيدا شدند و ادعا كردند كه اساس جهان ماده و حركت است ، ماده و حركت را به ما بدهيد جهان را مىسازيم ، با اين تفاوت كه آنها انسان را نيز از اين قانون كلى استثنا نكردند . اين طرز تفكر را