اگر در جهان ماده يك سلسله صورتهاى جوهرى باشد كه روزى معدوم بوده و روزى موجود مىشوند به موارد آنها نيز حركت قابل انطباق خواهد بود و از همين جا يك قانون كلى مىتوان فهميد :
« حركت در همهء شؤون جهان طبيعت حكمفرما مىباشد . »
يا به عبارتى كوتاهتر :
« جهان طبيعت مساوى است با حركت . »
فعلًا به همين اندازه بحث در اطراف اين قانون كلى قناعت مىكنيم و پس از چندى دوباره به بحث و گفتگو مىپردازيم .
و نيز از بيان گذشته روشن شد كه در مورد حركت ، وجود و عدم با هم جمع مىشوند ، و البته نبايد تصور كرد كه اين نظريه ناقض قانون امتناع اجتماع نقيضين
شرح
بالا رفتن سطح حرارت ( تغيير كيفى ) و ازدياد حجم ( تغيير كمّى ) و حركت يك جسم به دور خود ( حركت وضعى ) و انتقال يك جسم از نوعى به نوع ديگر ( تغيير جوهرى ) . هر چه در تغيير مكانى گفته شد در اين تغييرات نيز جارى است . همان طورى كه تغييرات مكانى جز از طريق حركت و وجود ممتدّ سيلانى ممكن نيست ساير تغييرات نيز چنين است .
در اينجا دو مطلب است : يكى اينكه آيا واقعاً آنچه آن را « تغيير كيفى يا كمّى يا جوهرى » مىناميم واقعاً در ناحيهء كيفيت يا كميت يا جوهر اشياء پديد آمده است ؟ يا همهء تغييرات كيفى و كمّى و جوهرى از دريچهء علم چيزى جز تغيير مكانى نيست ؟ ديگر اينكه فرضا اين تغييرات را نوعى ديگر دانستيم آيا از مقولهء حركت است يا خير ؟
آنچه در اين مقاله اثبات شده مطلب دوم است اما مطلب اول طبق اصول علمى جديد اثباتش خالى از اشكال نيست . طبق فلسفهء « مكانيسم » همهء تغييرات به حسب اصل و ريشه مكانيكى است .
ما بعداً دربارهء خصوص تغييرات جوهرى بحث خواهيم كرد و خواهيم گفت كه جهان را تنها از دريچهء مكانيك نمىتوان توجيه كرد ، تغييرات و تحولاتى كه در جهان رخ مىدهد قسمتى از آنها تحولات جوهرى است . اينكه متن به صورت ترديد مىگويد : « اگر در جهان ماده يك سلسله صورتهاى جوهرى باشد كه روزى معدوم بوده و روزى موجود مىشوند . . . » اشاره به فلسفهء مكانيكى است كه منكر تحولات جوهرى است .