خارجى داشته باشد زيرا با پيدايش آنها جريان حركت قطع گرديده و سيلان مكانى جسم از ميان مىرود . از بيان گذشته اين نتيجه را مىگيريم كه :
« حركت مكانى جسمى اين است كه نسبت مكانى جسم صفت تبدل و سيلان به خود گيرد به نحوى كه اگر امكان واحد را با حفظ وحدت در دو لحظهء زمانى بسنجيم مكان در لحظهء اول غير از مكان در لحظهء دوم ( با حفظ وحدت ) باشد » 1 .
شرح
با نظريهء ذيمقراطيس كه قائل به ذرّات ريز سفت و نشكن ( ذرات صغار صلبه ) ولى داراى ابعاد سه گانه است منطبق است .
به هر حال يكى از نظريات دربارهء جسم اين است كه جسم مركب است از ذرات كوچك دانه دانهء خالى از بعد . اين نظريه اختصاص به جسم ندارد ، دربارهء هر شئ داراى بعد جارى است از قبيل زمان و حركت . به عقيدهء طرفداران جزء لا يتجزى زمان نيز كه خود طول و امتدادى دارد مركب است از مجموع « آن » ها كه عارى از طول و امتداد مىباشند . حركت نيز كه كششى به امتداد مسافت و كششى به امتداد زمان دارد مركب است از سكونات كوچك عارى از كشش و هر يك از سكونات منطبق است بر يك « آن » و هر ذره از ذرات جسم در هر آن منطبق است بر يك ذره از مسافت .
ولى اين نظريه باطل است . ادلّهء بطلان جزء لا يتجزى و همچنين برهانى كه در اين مقاله بر وحدت و اتصال امكان و فعليت اقامه شد آن را كاملا رد مىكند . حقيقت اين است كه حركت يك واحد متصل است كه هم منطبق است بر واحد ممتدّ از مسافت و هم بر واحد ممتدّ از زمان .
( 1 ) . از بيانات گذشته روشن مىشود « حركت » پديدهاى علاوه بر مجموع پديدههاى موجود نيست ، بلكه عبارت است از اينكه يكى از صفات جسم ( مثلًا نسبت مكانى و به اصطلاح فلاسفه « اين » ) ثبات خود را متبدل به صفت تبدل و سيلان كند ، البته نه به اين معنى كه « اين » و نسبت مكانى يك صفت زائد بر وجود خود دارد و آن را عوض مىكند بلكه به معنى اينكه نوعى از وجود متبدل مىشود به نوعى ديگر از وجود ، وجود ثابت متبدل مىشود به وجود سيّال ، و چنان كه مىدانيم وجود عين تحقق و واقعيت يك ذات است نه حالتى براى يك ذات واقعيت يافته ، و اگر كلمهء صفت دربارهء آن به كار مىبريم بايد بدانيم كه با ساير صفات كه فرع بر تحقق و واقعيت ذات است فرق مىكند .
از اينجا مىتوانيم به بهترين تعاريف حركت دست بيابيم : « حركت عبارت است