وصف را دارد تا دوباره به حال استقرار و ثبات ( نقطهء منتهى ) برسد » 1 . بلى ما در هر لحظه از زمان حركت كه به جسم مفروض نگاه مىكنيم او را داراى مكان ويژهاى مىبينيم در حالى كه در لحظهء قبل از آن لحظه و در لحظهء بعد از آن لحظه در غير اين مكان مىديديم و از همين لحاظ مكان سيّال ممتد به مكانهاى دانه دانه منقسم مىشود . ولى اين انقسام از ناحيهء لحاظ و توهّم به ميان مىآيد نه اينكه واقعيت
شرح
« آن » هست و البته در هر آن در يك « حدّ » از مسافت است . ولى بنا بر تفسير دوم آنچه واقعاً وجود دارد امرى كششدار است و تمام زمان را اشغال كرده است ، اولش اول زمان را و وسطش وسط زمان را و تمامش تمام زمان را . نه تمامش و نه جزئش از اول تا آخر باقى نيست ، اصلًا مفهوم « بقاء » دربارهء خودش يا اجزائش صدق نمىكند . بنا بر تفسير اول ، حركت جزء ندارد و تمامش از اول تا آخر زمان وجود دارد و اين چيزى كه از اول تا آخر وجود دارد همان بودن جسم است ميان مبدأ و منتهى به نحوى كه جسم در يك « آن » در دو حد وجود ندارد ؛ و اما بنا بر تفسير دوم ، حركت جزء و كشش و امتداد دارد و اين وجود كششدار با وجود كششدار زمان بر يكديگر انطباق يافتهاند .
حكما حركت به تفسير اول را « حركت توسّطيّه » و حركت به تفسير دوم را « حركت قطعيّه » مىنامند .
( 1 ) . قبلًا گفتيم كه دربارهء ماهيت جسم نظريات گوناگونى وجود دارد . قدر مسلّم و مورد اتفاق اين است كه اجسام محسوس و مشهود داراى ابعاد سه گانه مىباشند و قابليت انقسام دارند . ولى آيا آنچه واقعاً موجود است همان است كه محسوس است يعنى آنچه در برابر خود به صورت يك تخته سنگ يا قطعه چوب يا يك متر مكعب آب مىبينيم و آن را واحد و پيوسته مشاهده مىكنيم در واقع چنين است ؟ اگر چنين نيست پس اجزاء منفصلى در كار است . اگر اجزاء منفصلى در كار است آيا آن اجزاء منفصل نامحسوس ( به واسطهء كوچكى ) خود داراى ابعاد سه گانه مىباشند ؟ يا واحدهايى مىباشند خالى از بعد و به اصطلاح « جوهر فرد » مىباشند ؟ پس مجموعا سه نظريه است .
نظريهء سوم همان است كه گروهى از متكلمين اسلامى ابراز داشتهاند و در اصطلاح علماى اسلامى « جزء لا يتجزّى » ناميده مىشود و البته جزء لايتجزى به اين اصطلاح غير از جزء لا يتجزى به اصطلاح علماى جديد است . اصطلاح علماى جديد