سيّال پيدا مىشود و هر قطعهء آن را كه بگيريم با اينكه يك واحد بيشتر نيست به همراه قطعهء پيشين و يا قطعهء پسين خود نيست ( يعنى به حسب فعليّت ) ولى امكان وى در قطعهء پيشين و امكان قطعهء پسين در آن موجود است ؛ و با تعبير سادهتر مجموع مكانهاى مفروض ، يك واحد ممتدّى را تشكيل مىدهند كه امكان و فعليت در آن به هم آميخته و وجود و عدم در آن با هم سرشته است 2 زيرا هر جزء مفروض ،
شرح
« امكانها » با حامل خود متحدند و حامل و محمول دو امر جداگانه و مختلف الوجود نيستند بلكه متحد الوجودند آنچنانكه هر مبهم با متعيّن و هر مطلق با مقيّد متحد است ، و چون هر امكان با فعليت بعدى نيز متحد است و مجموعا يك واحد واقعيت را تشكيل مىدهند پس مجموع كيفيتها يا كميتها و حتى مراتب جوهرى كه شئ در حال حركت طى مىكند يك واحد كيفيت و يا يك واحد كميت و يا يك واحد جوهر است ولى واحدى متصل و ممتد و كشش دار به امتداد زمان و واحدى متدرّجالوجود .
( 1 ) . اينكه گفتيم هر مرتبهاى از مراتب مكان متدرج الوجود همراه مرتبهء ديگر نيست دربارهء مراتب هر يك از مرتبهها نيز صادق است و باز هر يك از اين مراتب نيز قابل تجزيه به مراتبى ديگر هستند و دربارهء آنها نيز صادق است و بالأخره قطعهاى از مكان متدرجالوجود نمىتوان پيدا كرد كه قابل تجزيه به مراتبى نباشد و يا مرتبهء سابق فاقد مرتبهء لاحق نباشد . تا بىنهايت هر چه پيش برويم اين قاعده برقرار است . اين اندازه نفوذ عدم لا حق در وجود سابق و اين اندازه عدم معيت اجزاء يك شئ به ضميمهء اينكه نسبت هر سابق با لاحق نسبت امكان و فعليت است مفهوم « سيلان » را به وجود مىآورد يعنى مىتوانيم بگوييم مكان متدرج الوجود با اينكه يك واحد ممتدّ است يك واحد روان و سيّال است .
( 2 ) . اينكه امكان و فعليت به هم آميخته است و لزوما آميخته است ، يعنى دو وجود جداگانه نمىتوانند داشته باشند ، هم دربارهء فعليتى صادق است كه حامل امكان است و هم در مورد فعليتى كه امكان متوجه به آن است و در اينجا منظور اصلى شقّ دوم است و به همين دليل است كه ما مدعى هستيم كه تبديل امكان به فعليت بر خلاف نظر ارسطو و ابن سينا و پيروانشان به دو گونه نيست : دفعى و تدريجى ، بلكه منحصراً تدريجى و به صورت حركت است و اين خود دليل مستقلى است بر « حركت جوهريّه » و اينكه تغيرات و تبدلات جوهرى به شكل « كون و فساد » نيست ، بلكه به شكل حركت