اين بيان - يا نزديك به اين بيان - را مىتوانيم در مورد هر فعليّتى تازه كه جسم فعليّت كهنهء خود را تبديل به آن مىكند اجرا كنيم و در نتيجه « امكان » را اثبات نموده و دو فعليت را به يك فعليت تحويل دهيم و معناى تبدّل فعليتى به فعليت ديگر را روشن سازيم 1 .
و با بررسى و كنجكاوى در موارد تغييراتى كه در جهان طبيعت پديد مىشود و اتصالى كه به واسطهء امكان و فعليت به همديگر پيدا مىكنند مىتوان به نظريهء زيرين حدس زد :
« همه گونه تحولات جهان طبيعت از راه حركت انجام مىگيرد » 2 و از اين روى ما از بررسى و كنجكاوى در حقيقت « حركت » و مفهوم آن گريزى نداريم .
شرح
و فعليت است . در عين حال طبيعت اين كمال و اين فعليت اين است كه خود ، مطلوب شئ طالب نيست ، مطلوب چيز ديگر است . اين است كه مىگويند : « حركت كمال اوّل است نه كمال ثانى » . فلاسفهء اسلامى معتقدند كه در ميان تعاريف متعددى كه از « حركت » شده است دقيقترين تعريفات همان است كه از ارسطو رسيده است .
از ارسطو در تعريف « حركت » جملهاى رسيده است كه مفادش اين است : « الحركة كمال اوّل لما بالقوّة من حيث انّه بالقوّة » يعنى حركت كمال است اما كمال اول - يعنى كمالى كه وسيله است نه هدف - براى امر بالقوه از آن جهت كه بالقوه است .
( 1 ) . پس از آنكه معلوم شد هر فعليتى نسبت به فعليت بعدى امكان است و نسبت به امكان قبلى فعليت است دو چيز روشن مىشود : يكى اينكه وقتى كه مىگوييم امكان تبديل به فعليت شد در واقع فعليتى تبديل به فعليت ديگر شده است . ديگر اينكه مجموع فعليت متبدل شده و فعليت به وجود آمده ، فعليت واحد را تشكيل مىدهند كه دو سرش با يكديگر متفاوت است ، يعنى نسبتهاى تقدم و تأخر و امكان و فعليت ميان آنها حكمفرماست . وحدت دو فعليت از آنجا دانسته مىشود كه قبلًا گفتيم ميان امكان و فعليت « عدم » فاصله نمىشود .
( 2 ) . راجع به تحولات طبيعت مخصوصاً تحولات جوهرى دو نظريه است :
الف . كون و فساد
ب . حركت جوهرى