امكان جزئى را كه پس از آن است دارد و جزء پسين نيز با فعليت خود ، عدم آن را دارد . پس مجموع و پيكرهء اين امتداد ، هم وجود خود و هم عدم خود را مشتمل است و چون يك واحد بيش نيست بايد گفت وجود و عدم در وى با هم آميخته هستند .
و از نقطه نظر ديگر ، اين پيكرهء متغير ، نسبت به جسم كه با اين وسيله مكان آخرى را مىخواهد فعليتى است كه پيش از حركت نداشت ، و نسبت به مكان آخرى قوّه و امكان است
شرح
( 1 ) . است . صدر المتألهين كه قهرمان حركت جوهريه است براهين زيادى بر حركت جوهريه آورده است و از راههاى مختلف رفته است اما از اين راه استفاده نكرده است ولى از مطاوى برخى كلماتش در جاهاى ديگر فهميده مىشود كه تا اندازهاى اين نكته را دريافته بوده است . ما بعداً دربارهء اين مطلب بحث خواهيم كرد .
آميختگى امكان با فعليت ، و عدم با وجود ، به اين جهت است كه هر اندازه ذهن يك شئ متدرج الوجود را به اجزائى تجزيه كند امكان تجزيهاى ديگر وجود دارد و حد يقف ندارد و هر يك از اجزاء فرضى ، امكان است نسبت به جزء بعدى و فعليت است نسبت به جزء قبلى ، عدم است نسبت به جزء بعدى و وجود است نسبت به خود ، و البته خاصيت آميخته بودن وجود و عدم از « امتداد » ناشى مىشود خواه آن شئ ممتد متدرج الوجود باشد و يا نباشد ولى آميخته بودن امكان و فعليت ، از حركت و تدرّج وجود ناشى مىشود لاغير .
( 1 ) . بعداً گفته خواهد شد كه هيچ حركتى بدون غايت نيست يعنى هر جسمى هر نوع حركتى را كه انجام مىدهد نهايت و مقصدى را جستجو مىكند و مىخواهد با حركت به آن مقصد برسد و به عبارت ديگر ، حركت براى شئ متحرك همواره وسيله است نه هدف . بنابراين اگر حركت يك جسم را يك جا در نظر بگيريم و آن را در مقابل هدف و مقصد حركت قرار دهيم خود فعليتى است كه قبل از آغاز حركت نبود و فقط امكان آن وجود داشت و همان فعليت نسبت به هدف اصلى نهايى قوه و امكان است . اين است كه مىگويند : حركت يك شئ كمال آن شئ است اما نه كمالى كه خود آن كمال مطلوب باشد ، بلكه كمالى كه در عين اينكه كمال است و فعليت است ماهيتش ماهيت طلب است نه مطلوب طلب از آن جهت كه طلب است مىتواند بالقوه باشد و مىتواند بالفعل باشد . بديهى است كه طلب بالفعل نسبت به طلب بالقوه ، نوعى كمال