مفهوم سخن دوزنده اين است كه : « مادهاى ( پارچه ) كه براى دوختن يك پيراهن به كار برده مىشود قبلًا بايد يك صفت وجودى كه به واسطهء آن شكل پيراهن به خود مىگيرد داشته باشد » .
و اگر فرضاً در مثال بالا به جاى پارچه يك ميز تحرير يا يك لولهء آهنى پيش دوزنده برده پيراهن بخواهيد خندهدار خواهد بود .
شرح
در صنعت يك مطلب بديهى يا شبه بديهى وجود دارد و آن اينكه شرط اول به وجود آمدن يك مصنوع « ماده » است ؛ يعنى يك چيزى بايد باشد تا بشر بتواند او را به صورت « دلخواه » خود درآورد . بشر قادر نيست از « هيچ » ، « چيزى » بسازد . همهء اختراعات بشر از نمونههاى سادهء اوليه گرفته مانند بيل و پارو و كارد تا نمونههاى عالى و فنى آن از قبيل راديو و هواپيما و غيره پارهاى از مواد موجود در طبيعت است كه با دست بشر به اين شكل و صورت فعلى در آمده است .
فلاسفه برهان عقلى اقامه مىكنند كه در جريان طبيعت و در نظام « زمان و مكان » ، « پديد آمدن از هيچ » محال است . هر حادث و پديدهاى ، به عقيدهء فلاسفه ، مسبوق است به « مادهء » قبلى . پس اينكه بشر نمىتواند از « هيچ » يك چيز بسازد ، مربوط به عجز و ناتوانى بشر نيست بلكه اين كار فى حد ذاته محال و ممتنع است . طبق اين نظريه شرط اول پيدايش يك مصنوع وجود « ماده » است . اكنون ببينيم كه صرفاً وجود يك مادهاى - هر چه باشد و هر قدر باشد - براى هر مصنوع و هر منظورى كافى است يا اين نيز به نوبهء خود حساب و نظامى دارد ؟
واضح است كه بىحساب نيست . وجود يك ماده ، هر مادهاى و به هر اندازهاى ، براى هر صورت صناعى كافى نيست . يك لولهء آهن يا يك تخته چوب به درد پيراهن نمىخورد ، همچنانكه دو متر پارچه را نمىتوان به صورت يك در اطاق درآورد . هر يك يا چند نوع از مواد اين جهان براى يك سلسله مصنوعات بخصوصى به درد مىخورد . براى پيراهن مادهاى از نوع پشم يا پنبه يا ريشهء علف يا مواد صنعتى لازم است ، و براى در اطاق چوب يا آهن و شيشه مناسب است ؛ بلكه پارچه نيز به نوبهء خود بايد از يك مقدار معين كمتر نباشد ، يك پارچهء ده سانتيمتر در ده سانتيمتر براى پيراهن شدن كافى نيست .