ديگر . مادهاى كه مىخواهد انسان شود بايد پيشتر حال پذيرش و صفت « امكان » صورت انسانى را داشته باشد و گرنه انسانى به وجود نخواهد آمد . پس در هر شكل و صورت وجودى كه پيدا مىشود مادهء ويژهاى بايد امكان آن را داشته باشد و اين امكان خود يك امر وجودى 1 است كه با آن ميان ماده و صورت پذيرفتهء خودش ارتباط برقرار مىشود .
شرح
دارند و آن اينكه هيچكدام از آنها با هيچكدام از اينها نسبت ندارد ، بلكه بر عكس ، ميان هر قسمت از آنچه هست و هر قسمت از آنچه خواهد بود بلكه ميان هر فرد از آنچه هست و هر فرد از آنچه خواهد بود ارتباط و مناسبت خاصى برقرار است . يك چيز خاصى كه هست فقط يك چيز خاصى كه خواهد بود مىشود نه هر چيزى از آنچه خواهد بود ، و همچنين يك چيز خاص از چيزهايى كه خواهد بود فقط در يك چيز خاص از چيزهايى كه هست زمينه دارد نه در همهء آن چيزهايى كه هست .
پس اصل « شدن » كه در اين جهان است نظامى دارد . اين نظام از نظر فلسفى از نسبت خاصى كه ميان مادههاى سابق و صورتهاى لاحق است و در اصطلاحات فلسفى « قوه » و « استعداد » و احياناً « امكان استعدادى » ناميده مىشود استنتاج مىشود .
( 1 ) . از آنچه قبلًا گفته شد معلوم گشت كه هيچ چيز بدون استعداد قبلى به وجود نمىآيد . استعداد هر چيز تقدم زمانى دارد بر خود آن چيز . از طرفى مىدانيم « استعداد » خود يك موجود جداگانه و مستقل نيست كه به صورت يك شئ يا شخص خاصى عرض وجود كند . « استعداد » وصفى است كه دربارهء موجود خاصى صدق مىكند ، پس موصوفى لازم دارد يعنى « استعداد » ، « مستعد » لازم دارد . پس يك چيزى بايد باشد كه به اصطلاح فلاسفه « حامل » استعداد باشد . پس هر چيزى كه به وجود مىآيد لازم است كه قبل از او استعدادش موجود باشد ، و هم لازم است كه قبل از او يك شئ ديگر كه حامل استعداد اوست موجود باشد . حامل استعداد همان است كه اصطلاحا « ماده » ناميده مىشود . اين است معنى جملهء حكما كه مىگويند : « كلّ حادث مسبوق بقوّة و مادّة تحملها » يعنى هر پديدهاى پيشى گرفته شده است به استعدادى و مادهاى كه حامل آن استعداد است .
اكنون نوبت آن است كه دربارهء هويّت و ماهيّت اين صفت كه « استعداد » يا